
کبوتر ،بقیع،مدینه، تا حالا شده به عمق این واژه ها فکر کنید؟؟همیشه گفتم و بازم میگم:خیلی دلم میخواست یه کبوتر بودم توی قبرستان بقیع،تا بالهامو به خاک میکشیدم و گردو غبار اونجارو سرمه ی چشمام میکردم اونجایی که خیلی خوب رسم مهمون نوازی رو به جا میارن و خیلی راحت زایرا رو از کنار قبرا میرونن اونجایی که آدم خیلی راحت میتونه طائر افلاکی بشه و .....اما چه سود از این حرف ها؟؟؟ وقتی که قشر ضخیمی از کدورت و تیرگی قلب و روحم رو تصرف کرده که دیگه قدرت پرواز رو ازم گرفته ...روحم توی قفس نفسم اسیر شده و دیگه حتی رویا شو هم نمیتونه ببینه چه برسه به رسیدن....ریسمان ،دستای بسته، پهلوی شکسته،مسمار ، یاس،سفیدی ،عطر،کبوتر،پرواز ،عروج ،رهایی ، رسیدن،هیچ فکر کردین به این واژه ها؟؟دیدین چه حزنی توش پیداست؟؟من که هروقت یکی از این کلمه ها جلوم به کار برده شده قلبم لرزیده،یه لرزه ی خاص و بی سابقه،یه لرزش که گاهی با لغزش اشک همراه بوده:
آخه
گل یاسو کی دیده غریبونه بسوزونن؟؟؟؟؟؟؟؟
با غبونو کی دیده تو گلخونه بسوزونن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هان؟؟کی دیده؟؟ تاریخ تو دیدی مطمئنم! چرا که سنگدل تر از تو پیدا نمیشه تویی که شدی یه گنجینه و مجموعه وآلبومی از غمها و شادیهامون....و تو هستی تا ما و جهان هستیم....آهای!!!تو که اینقدر پایداری و با تجربه میدونی دیدن داغ عزیزچقدر سخته؟؟اونم وقتی که جلوی چشم و توی کوچه باشه ....پس بذار بگمیا امام حسن (ع) قربون دلت برم و قربون صبوریت که دیدی و تحمل کردی و دم نزدی
پیش چشم من مادر مادر مادر دست و پا نزن مادر مادر مادر
صورت و بازو مادر مادر مادر
گوشه ی ابرو مادر مادر مادر
شهادت امیر کشور یاس
خدای احساس
حضرت زهرا (س)
رو خدمت همه ی محبان
تسلیت عرض میکنم
التماس دعا
یا حق
...ای بی وفا زمونه،بابام خیلی جوونه، موهاش هنوز سیاهه،اما نفس نداره،
آهای آهای زمونه،اشکای دونه دونه،اگر باباجون بره،مامان تنها میمونه،
وقتی باباجون سرو رو بالشش میذاره،یا از چشای نازش بارون درد میباره،
مامان چشمش به بابا، دست رو بالا میاره،رو میکنه به خدا،بابا میگه یازهرا(س)
،مامان میگه شوهرم، بابا میگه سربندم،مامان میگه یاعلی،داد میزنه باباجون
خمپاره بنداز حاجی،مامان میگه یاحسین ،بابا هیچی نمیگه،مامان میگه فاطمه،
باباهیچی نمیگه ،مامان میگه راحله ،بابام هیچی نمیگه،داد میزنه مامان جون:احمد!!
بابات پریده، رفتیم کنار بابا،زل زدیم به صورتش،بابا به این خوشگلی هیچ جا کسی
ندیده،راحله گریه میکرد ،میگفت باباجون پاشو بازم منو صدا کن،بازم مثل همیشه
بوسه روی موهام کن،احمد میگفت:باباجون دیگه دوستم نداری؟مگه نگفته بودی
باهم میریم تاب بازی؟ اما مامان خوبم فقط یه گوشه نشست، من اون موقع خوب
دیدم صورت مامان شکست آهای آهای کبوتر،آهای مردم بی درد، بابای مهربونم
چشماشو بستش و رفت،ای بی وفا رمونه، مامان تنـــــها توخونه،امان از اون روزی
که نباشه هیچ نشونه امان ازاون روزی که دردا فراموش بشه،عشق و محبت هامون
به جای نوش نیش بشه،بابا رفت و باباها هرروز دارن میپرن،خانومها تو مغازه
سایه و رژ میخرن مسئولا تو مملکت رشوه و پول میگیرن،خون شهیدا رو خوب
دارن بازی میگیرن،کاش میشد که بدونیم توی روز قیامت جواب شهدا رو چی
میگن ؟ و چی میدن؟
...بنام حق
سوم خرداد 1361
شنوندگان عزیز توجه فرمایید
خرمشهر
شهر
خون و قیامآزاد شد
******
اون موقع نمیدونم چه احساسی داشتید ،من که نبودم اما
میدونم خون غرور تو رگاتون جاری شد
و فهمیدین که خواستن توانستنه
میدونم که حتما هرجا که بودید سررو روی
زمین گذاشتیدو سجده ی شکر کردید
میدونم که اون موقع فکر کردین شاد ترین
لحظه ی زندگیتونو جشن گرفتید
بعضیا دستارو بالا بردن و فقط گریه کردن
بعضیا بالا و پایین پریدن و شروع کردن به دست افشانی
بعضیا به احترام این روز تمام کبوترایی
که اسیر کرده بودن آزاد کردن
چه حس قشنگیه حس پریدن
چقدر قشنگه که آدم احساس کنه آزاد ترینه
چقدر سبزه که فکرکنی که معجزه ای سبزتر ودستایی
پنهان آدمو به رهایی نزدیک میکنه
میخوام بگم این آزادیمونو به راحتی به دست نیاوردیم
برای این رهایی گلهایی رو ازدست دادیم که الان وجودشون
میتونست خروارها مشکلات
رو حل کنه
پس راحت هم
ازدستش ندیم
دلم میخواست یه مطلب
خوب ودلچسب
که توش احساس موج بزنه
بنویسم
اما حیف
حیف که زندون قلبم داره
هرروز تنگ تر میشه
کاش همیشه عقل حرف اول رو نمیزد
*******
راستی اینم بگم که یک مسابقه ی
وبلاگ نویسی توسط دوستانمون
در ره آورد سرزمین نور
ترتیب داده شده
امیدوارم شما عزیزان هم
توی اون شرکت کنید
<p><a href="http://rahianenoor.ir/Weblog/rahavard_files/weblog1.gif" target="_blank"><img src="http://rahianenoor.ir/Weblog/rahavard_files/weblog1.gif" width="120" height="52" border="0"></a></p>