یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

بابايی روزت مبارک

چند روزنشستم و فکر کردم تا یه شعر بگم اما هیچی نیومدحتی یه بیت شعر ناقابل،میخواستم یه شعر بگم تا بتونم روز پدر رو به همه ی بابا ها تبریک بگم این چیزا هم سعادت میخواد ....اما......میدونید؟بابام وقتی پدرش داشته با مرگ  دست و پنجه نرم ميکرده یه شعر گفته من که خیلی دوستش دارم چون تموم حرفای قلبشه...و هربار که میخونیمش با همه ی غروری که داره اشک تو چشاش جمع میشه ...یک کم زیاده  ولی من تصمیم گرفتم اینو بنویسم ....و میدونم شما دوستای خوبم مثل همیشه با صبرو حوصلتون تحملش میکنید.......التماس دعا

ای پدر ای مهربانم،ای پدر آرام جانم

ازغم دردت کنون خون میچکد از دیدگانم

لیک نتوانم به تو گویم همه در د نهانم

از غمت آتش بسوزاند تمام استخوانم

غصه خوردی رنج بردی ای امید جاودانم

غم همیشه با تو میگفت من برایت میهمانم

من کنون باید برایت قصه گویم مهربانم

قصه ها از غصه های اندرون جسم و جانم

هرزمان من باتو ام از برایم هست یادی

هرزمان باتو نشستم بود یک خواب و خیالی

یاد داری آن زمان کز خواب خوش هردم پریدی؟

یاد داری درد را بردوش خود هرسو کشیدی؟

یاد داری تو چه شبهایی که تا فردا نخفتی؟

یاد داری دردل تاریک شب بااو چه گفتی؟

یاد داری تا سحر بر خاک اوسجده نمودی ؟

یاد داری بارهاو بارها بردرگهش گریه نمودی؟

یاد داری تا سپیده در اتاقت راه رفتی

لیک از درد گرانت با کسی چیزی نگفتی

قصه ها گفتی برایم توزبیداد زمانه

از طفولت تو زندگی کردی خانه به خانه

هر زمان حرف پدر آمد برایم گریه کردی

چون تو از مهر پدر در زندگی سهمی نبردی

هفت سالت بود مهر مادر از تو جدا شد

مادرت دامن کشان مهمان دیدار خدا شد

بعد ازآن بابا دگر طعم خوشی هرگز ندیدی

این همه رنج والم را خود برایم قصه گفتی

سالها بگذشت و بگذشتند ای سرو یگانه

زندگی کردی تو با طفلان خود درآشیانه

من خودم دانم چه زحمتها کشیدی بهر آنها

کارکردی ازدم صبح تا به وقت شامگاهان

رفته رفته طفلهایت پر درآوردند و رفتند

هرکدام ازبهر خود در لانه ی دیگر نشستند

اندکی آسودی از ظلم و ستمهای زمانه

کار کردی ،غصه خوردی ،گریه کردی این میانه

غصه ها برروی هم اکنون همین درد گران است

جای غم این درد بی درمان برایت میهمان است

من نمیدانم چرا خشم خدا بر ما کمین کرد

من نمیدانم چرا چرخ فلک باما چنین کرد

ناله کم کن ای پدر وقت شب است باید بخوابی

خواب کن بس کن دگر این ناله ها و آه و زاری

گر نمیخوابی برایم قصه گو ای نازنینم

تادگر اشک تورا با چشمهای خود نبینم

کاش این درد تو دردی دگر بود

کاش این رنج تو صد رنج دگر بود

درد بی درمان کجا بتوان دواکردن خدایا؟

زجر بی پایان کجا بتوان نهان کردن خدایا؟

عدل و دادت را بگردم ای خداوند یگانه

شمع جانش رو به تاریکی رود در توی خانه

گرکه این عدل است دادت را بنازم

گرکه این داداست عدلت را بنازم

گرجهان این است بخشش را نخواهم

گرفلک این است رشکش را نخواهم

چون اجل دائم برای جان ما اندر کمین است

باری ای جان برادر زندگانی این چنین است

روز پدر بر همه ی مهربونا که

دستاشون پر از پینه ی عشقه مبارک

                                  

بالاخره بعد از عمری التماسرو زاری آقاباهامون آشتی

 کردو ماروهم جزو اون زايراش قرار داد

قربون گنبد طلاييش برم که صفای دنيا توش موج ميزنه.......

آقا قربون صفات ماهم داريم ميايم

با اينکه از همه روسياهتريم

ماهم بالاخره بعد از کلی حسرت کشيدن

بعد از دوسال ،عازم مشهديم،دوستای مهربون اگر بدی

 ديدين حلال کنين برای همگی دعا خواهم کرد

ياحق

 

...


کاش..........

سلام

امروز داشتم توی کمد درهم و برهمم دنبال یه نوشته میگشتم که چشمم افتادبه یه کاغذ تا خورده که وسط یکی از دفترا گذاشته بودم بازش کردم و یه نگاه بهش انداختم توش این نوشته شده بود:

شلمچه جای مردان خداییست

شلمچه جای هرنوع بی ریاییست

شلمچه!تو چه شبها که نخفتی                                      

چه اسراری به دل آخر نهفتی

شلمچه!کودلاور مرد میدان؟

شلمچه! کو صدای شیر غران؟

شلمچه!خاک تو خاک شهیدان

نوای تو غریو آن دلیران

چرا امشب نمی خوابی شلمچه؟

چرا دیگر نمیخوانی شلمچه؟؟

نمی خوانی سرود عشق و خون را

نمیخوانی تو ان مجنون خون را

تو می گیریی به حال ما که ماندیم

دراین وادی همی سرگشته ماندیم

شلمچه دوست دارم من جنون را

شلمچه دوست دارم رنگ خون را

شلمچه تشنه ام تو جرعه ای ده

و یا آخر مرا راهی نشان ده

شهادت آرزوی هربسیجیست

شهید راه حق نام بسیجیست

بسیجی شهد شیرین شهادت

برایش بهترین مزد شهامت

بسیجی !تا شلمچه خیلی راهه

از این جا تا شهادت ره درازه

خوب که نگاه کردم دیدم این شعر مربوط میشه به نزدیک 7 سال پیش زمانی که اول یا دوم راهنمایی بودم شاید یه خط خطی خیلی ساده باشه ،شاید اصلا وزن و قافیه و ردیف درستی نداشته باشه و یا..............اما برای من تجدید یه خاطره بود......کاش شلمچه،فکه،دهلاویه،دوکوهه،و......رو دیده بودم ....کاش یه بار فقط یه بار پام به اون جا میرسیدو .....اما افسوس !!!!!!

...


 

اکثر اوقات پنج شنبه ها بعد از ظهرلباس میپوشم و با بچه ها راه میفتیم به سمت یه قطعه ی کوچیک از بهشت که توی محلمونه یه قطعه ی کوچیک که شش دنگ اسمشو زدن به نام شهدا به رسم عادت و ارادتی که به شهدای بزرگوارمون داریم راه میفتیم به سمت مقبره ای که برای شهدا درست کردن اونجا یه حال و هوای دیگه داره اصلا خداییش غلو نمیکنم ولی یه بوی عجیبی میده

همیشه و همیشه یه مادر پیرو فرسوده که دولا دولا راه میره رو میبینم که میاد و باهزار زحمت از اون سرازیری آروم آروم میاد پایین و میره سر مزار همه ی شهدا و بالای سر هر قبر چند تا دونه اشک میریزه و بعد از طواف قبور شهدا میره و یه گوشه میشینه و زل میزنه به قبرها و همینطوری اشک میریزه ......همیشه دلم میخواست بدونم قبر فرزند یا حتی همسرش کجاست

دوهفته ی پیش دقیق یادمه قسمت گلزار شهدا زیارت عاشورا بود اون مادر هم باز همون جای اولش نشسته بود رفتم و آروم کنارش نشستم و سلام کردم با یه لبخند نمکی جوابمو دادو شروع کرد به خوش و بش کردن ....خیلی از شخصیتش خوشم اومد انقدر زود جوش و مهربون بود که خدا میدونه انگار از اول عمرش منو میشناخت انگار باهام یه نسبتی داشت از همه جا و همه چیز برام گفت و من فقط گوش دادم اما یهو طبق معمول و عادت همیشگی بی مقدمه شروع کردم از زندگی و احوال خودش پرسیدن گفت:3تابچه داشتم یه پسر و دو تا دختر اما ...............الان فقط دوتادختر دارم ......دوزاریم افتاد فهمیدم حتما پسرش شهید شده گفتم: حاج خانوم مادر شهیدین؟؟؟؟یک کم نگام کردو گفت:نمیدونم تعجب کردم چشمام شد چهار تا، گفتم :نمیدونید؟ لبخند تلخی زدو گفت :آره نمیدونم بچم شهیده، اسیره، چیه؟  گفتم یعنی خبری ازش ندارین؟ زل زد به آفتاب که داشت غروب میکردو گفت:وقتی که رفت 19 سالش بود تازه درسش تموم شده بود اما دیگه برنگشت ،هیچ وقت ،اما میدونم زنده است مطمئنم ،اشک تو چشام جمع شد گفتم :مادر ازکجامیدونی؟گفت چون همش میاد به خوابم از هرچی تو خونه پیش میاد باخبره ،خواهرشو که میخواستم  شوهر بدم خواستگارای زیادی داشت اما یه خواستگار اومد که من به شدت مخالفت کردم حسین شب اومد به خوابم یه ماهی سفید توی دستاش بود و روی دیوار نشسته بود گفتم مادر چرا سر دیوار نشستی ؟بیا پایین گفت :نه مادر، میخوام برم فقط این ماهی رو آوردم که بدی به مرضیه همونجا بود که از خواب پریدم و با خواستگار جدید موافقت کردم حالا دخترم خوشبخت ترین دختر فامیله ......گفتم ایشالله یه روز میاد. گفت:آره میاد من هر پنج شنبه میام به دوستاش التماس میکنم تا بهش بگن که مادرش منتظره ،چشم به راهه ، اون میاد من مطمئنم ......خنده ی تلخی کردم و گفتم :انشاالله!! دستاشو توی دستام فشار دادم و گونشو بوسیدم و گفتم مادر ماروهم دعا کن ،خندیدو گفت :محتاجیم به دعا دخترکم ،از پیشش بلند شدم و خدا حافظی کردم

اما اون همچنان نشسته بود، نشسته بود و به قبر ها زل زده بود

هفته ی پیش نشد که برم ،نتونستم ، و ندیدمش

اما امروز دیدم صدای لا اله الا الله میاد بابام دوید که ببینه چه خبره و به تشییع جنازه برسه وقتی برگشت خونه پرسیدم :بابایی کی بوداین بنده خدا؟ گفت: تونمیشناسیش!خب منم دیگه خیلی دنبالش رو نگرفتم و رفتم توی اتاق ،اما دیدم بابام داره نشونه های یه پیرزن رو به مادرم میده همین که گفت:همونی که بچش مفقود الاثره ............لبم رو گزیدم و روی زمین نشستم وای بابا داشت نشونه های همون پیرزن مهربون پنجشنبه هارو میدادآره اون پیرزن پریده بود بدون این که یه باردیگه بتونه بچشو ببینه امروز نمیرم سر مزار چون نمیتونم جای خالیش رو ببینم

امروز دیگه کسی نیست که تا غروب زل بزنه به قبرهای شهیدا

امروز دیگه کسی به شهیدا التماس نمیکنه تا بچشو ببینه

امروز.......................

...


مادرم مرا ببخش.......

اتل متل یه مادر یه مادرخموده

پیر کرده اونو زود تر دردو غم زمونه

مادری که تو دنیا فقط ماهارو داره

توقحطی عاطفه مهربونی می کاره

مادری که چند ساله دونقش بازی میکنه

بابا میشه و مامان مارو راضی میکنه

مادری که به لبهاش یه خنده ی قشنگه

اما تو عمق چشماش غم آشیونه کرده

مادری که هرغروب رو به طاقچه میشینه

خودش رو با همسرش توی بهشت میبینه

میبینه که همسرش کنار آب نشسته

محاسن نرمشو رنگ حنایی بسته

جلو میره میشینه بازم گریش میگیره

عکس خودش رو تواون اب زلال میبینه

بازم آقا مرتضی براش انار میچینه

انار قرمز رو اون جلو چشاش میگیره

وبعد فرشته ای ناز روی شونش میشینه

فرشته ی مهربون غم رو از اون میگیره

دست میکشه روچشماش اشک اونو میچینه

حالا مامان با شادی پیش بابا میشینه

باز تو زلال اون آب عکسشونو میبینه

دست میکشه روصورت ازبهت گریش میگیره

مامان مثل قدیما کنار یک پهلوون

با لباس عروسی شده خوشگل و جوون

اما یهو یک صدا میگه بدو مامان جون

مامان بیا اومده دوباره صاب خونمون

بازم غبار ماتم روصورتش میشینه

باز خودشو تو دنیاتک و تنها میبینه

حس میکنه که هرآن امکان داره بمیره

الهی که بمیرم مامان چادر برسرش روشو محکم میگیره

حس میکنم مامان جون جلوی صابخونمون زنده میشه میمیره

صابخونه داد میزنه مردم بیاین ببینید اجارمو نمیده

مردم همه تو کوچه مامان سرش پایینه

اما یهو مادرم روی زمین میشینه

با آه و با شرم میگه مرتضي كوبببینه؟

صابخونه داد میزنه فردا با مامور میام

اث اثتو جمع بکن این روشم کاریه

فرداروز مادره اما بازم قلکم مثل هرسال خالیه

امروز معلم اومدروکرد به من باخنده

گفت آفرین مرحبا نمره ی تو عالیه

وقتی اومدم خونه هیچی تو دستام نبود

فقط یه برگه کاغذ تو دست من مونده بود

رفتم به سمت مامان بوسیدم گونه هاشو

دست کشیدم رو سرش ناز کردم اون چشاشو

گفتم مامان ببخشید هیچی برات ندارم

به جز یه نمره ی بیست دیگه چیزی ندارم

مامان منو صداکردخندیدو باذوق و شوق به دست من نگاه کرد

گفت نازنین دخترم کی گفته هیچ نداری؟

چراناراحت میشی غم توچشات میذاری؟

این بهترین هدیه است که تو یه بیست بیاری

بعد رفتن بابات بذار بگم دخترم

بهترین هدیه رو توبودی که بم دادی

مامان میگفت عزیزم امروز خیلی قشنگه

حتی اگر صابخونه با مامورا برگرده

امروز مثل قدیما چشم مامان میخندید

بازم نسیم شادی تو خونمون میدمید

امروز مامان جون دیگه توی رویا نبودش

دیگه مثل همیشه آیه ی غم نخوندش

امروز مامان جون ما بازم به دنیا اومد

با یک نمره ی عالی ازغصه بیرون اومد

حالا مهم نیست دیگه که دستامون خالیه

مهم اینه بدونیم نمره ی مهربونی بین ماها عالیه

اتل متل یه مادر که هیچ غمی نداره

ازروزگارو دنیا فقط ماهارو داره

اتل متل یه مادر مدام داره میخنده

مادری که درهای دل رو به روي غم میبنده

حتی اگر که چرخ زندگیمون میلنگه

امامامان دلیره باتموم مشکلات خیلی راحت می جنگه

اينم ميگم و بعد خداحافظ

مادرم مرا ببخش به خاطر ۱۹ سال زحمت

مرا ببخش به خاطر بی خوابی های شبانه ات

مرا ببخش...............

روز مادر بر همه ی مادرای مهربون مبارک

اين گل هم برای مادرايی که ميسوزند تا آينده ی مارو بسازند

مامانی روز تو هم مبارک

خيلی دوستت دارم

...


!!!