یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

اتل متل یه کوچه پر از چراغ پرنور

اتل متل یه بابا یه بابای پرغرور

یه باباکه همیشه لبخندی رو لباشه

اون که کنار مامان یه عشقی تو چشاشه

بابای مهربونی که ادعا نداره

ازروزگارو دوران یه زخم سینه داره

بابایی که همه شب رو سجاده میشینه

اما بازم نصفه شب دردی اونو میگیره

همون درد قدیمی که مهمون همیشه است

اومده توی سینه بی تردید اون برنده است

دردی که روز و شب رو ازهم نمیشناسه

بابای مهربونم بااون چه خوب میسازه

الهی که بمیرم بابام چشاش چه خسته است

هیکل استخونیش به تار مویی بسته است

نگاه نکن الانو که بدجوری شکسته

از دردو رنج دوران به این اوضاع نشسته

یه روز بودش که بابام یلی بودش تو محل

اما روز به روز آب شد وقتی برگشت از سفر

من میدیدم که بابا مدام از خواب میپره

میدیدم که مامان جون داروبراش میبره

میدیدم که همیشه یه دستمالی باهاشه

همون که وقتای درد همیشه رو چشاشه

میدیدم باباجونم مثل یه شمع آب میشه

میدیدم که روز به روز لاغرو لاغر میشه

میدیدم که باباجون مدام سرفه میکنه

روی سینه میفته از درد ناله میکنه

اما هیچ وقت ندیدم لبخند اون دور بشه

ندیدم که باباجون مغلوب دردش بشه

بابامیگفت این جاهم یه میدون نبرده

سوزش سینه هیچ نیست همش هدیه ی جنگه

این روزا تو کوچمون فضا یه رنگ دیگس

آخه محیط کوچه پرازچراغ و ریسس

چه جشنای قشنگی که این روزا به راهه

اما بابای خوبم دیگه طاقت نداره

یه مدته باباجون تورختخواب افتاده

روز نیمه شعبانه باباچشاش به راهه

بازم همون خنده ی قشنگش رو لباشه

الهی من بمیرم چقدر خش تو صداشه

چندروزیه باباجون هیچ جمله ای نمیگه

فقط نفس میکشه اونم که هی میگیره

غروب نیمه شعبان درد بابارو میگیره

غلط میزنه روسینه تادرد آروم بگیره

چنگ میزنه به پتو اشک تو چشاش میشینه

دستمال دیگه باهاش نیست اشک ها همه میریزه

بلند میشه باباجون میاد به سمت ایوون

چشمای بارونیشو میدوزه به خیابون

توکوچه و خیابون مردمو شاد میبینه

به یاد اون قدیما بابا گریش میگیره

کبوتر خاطرش بازم بال درمیاره

بابای مهربونو باز به جبهه میاره

یادش میاد باباجون شب نیمه شعبانه

تو سنگرا ولوله است جشن عشقی به راهه

یادش میاد ریسه ها اونجا منور بودن

تو سنگرا شادی بود چقدر شیرینی خوردن

اما یهو دشمنا شادیشونو ربودن

شیمیایی زدن و سینه هارو سوزوندن

یادش میاد باباجون که جشنشون عزاشد

وقتی که بوی تندی توی فضا رها شد

یادش میاد باباجون تا بچه ها جنبیدن

تاولا اومد بالا دیگه هیچی ندیدن

یادش میاد باباجون علی رو توی سنگر

اونجا که مثل یک گل پزمرده شدو پرپر

یادش میاد باباجون که دستشون خالی بود

ضربه ی دشمن اون روز خیلی خیلی کاری بود

یادش میاد باباجون که روزمین افتادش

وبعد حاجی رو دید که کنار اون جون دادش

وبعد دیگه باباجون چیزی یادش نیومد

سرفه امونش نداد ازرویا بیرون اومد

دست رو گرفت به نرده روی زمین نشستش

زل زدش به ریسه ها وبعد چشاشو بستش

سکوت بابای ما اونجا دیگه شکستش

داد زد آقا کی میای؟؟ دیگه طاقت ندارم

منو ببر آقاجون تو دنیا کار ندارم

آقا مگه نگفتی یه روز جمعه میای؟؟

چهل ساله چشم به رام اقا نمیخوای بیای؟؟

آقا همه پریدن من این گوشه نشستم

شدم مثل یه طوطی کنج قفس شکستم

آقا توروبه جدت منو ببر که خستم

ببین که چندروزیه دارو نیست توی دستم

بابا توایوون بودو مامان کنار دیوار

گریه میکرد مامان جون بااون دوچشم بیمار

یه مدتی که گذشت بابایهو ساکت شد

مامان با بهت و گریه فقط به اون خیره شد

دست بابام به نرده بازم چشماشو بسته

یه خورده اونطرف تر یه کبوترنشسته

بازم رو لب بابا لبخندی نقش بسته

اما بابای خوبم دیگه نمیشه خسته

ميلاد نور مبارک

...


 

آهای آهای آدما چه می کنید تو دنیا؟؟

شده یه بار بشینید پیش بچه شهیدا؟؟

شده یه بار فکر کنید به احساس آدما؟؟

به سختی زمونه،به دردای جانبازا؟؟

هیچ میدونید رنگ فقر چقدر سیاه و زشته؟؟

شما دیدین دستای خسته و پینه بسته؟؟

اصلا شده ببینید یه ویلچری شکسته؟؟

یاتوچشم یه دختر اشک حسرت نشسته؟؟

اگه چشمو باز کنیم،بهاررو پیدا کنیم

درب قلب رو نبندیم،به همدیگه نخندیم

پرپرگــــــــــــــل تو باغ آدما رو نبینیم

اون موقست که می تونیم،با عشق و با رفاقت

تا آخر عمرمون کنار هم بشینیــــــــــــــم

به جای اشک حسرت،از روی لبهای هم

گل لبخنـــــــــــــــــــــــــد بچینیم

به به بازم ماه شعبون و هوار تا عید قشنگ......خداییش ماه به این قشنگی ؟؟شروعش با ولادت سالار شهیدان وماه بنی هاشم و سجادعشق.....وسطش ولادت نور وآخرش طلوع ماه عشق حالا واااااااااااااااااااای کیه که بتونه همه ی این عیدارو یکی یکی تبریک بگه و از کلی واژه استفاده کنه....آخه واژه ها به قول عزیزی در برخی جاها واقعا برای بیان احساسات حقیرند

دروصف امام حسین(ع) تنها یک جمله بس که:

ان الحسین مصباح الهدی و السفینه النجاه

اینو برای آقا ابالفضل(ع) بگم که:

بود عباس به دنیا همه جا یار حسین

درصف ماریه بد یارو مددکار حسین

ساقی تشنه لبان بودو سپهدار حسین

قهرمان بود که گردید علمدار حسین

حالا میرسیم به آقا زین العابدین(ع)،همونی که قبله ی عشاقه

کعبه ام شد کوی زین العابدین(ع)

قبله ام شد روی زین العابدین(ع)

درمدینه بر مـــــشام جان رسد

عطر زهرا(س)،بوی زین العابدین(ع)

ولی در آخرهمه ی عیدای شعبانیه رو به همه ی مهربونا تبریک میگمخوش باشیدو اگرم دلتون هوایی شدو آسمون چشمتون ابری من و یه مهربون دیگه رو از دعاهاتون فراموش نکنید.....و بدونید ما همیشه به یادتونیم.....یاحق

                                              

...


 

  • امروز میخوام حرفایی بزنم که اصلا با موضوع وبلاگم ارتباطی نداره،حرفایی که چندروزه داره به آتیشم میکشه آره!! من برگشتم،خداییش راست گفتن که زیارت امام رضا حج فقراست،وچقدروحانی و قشنگه،اونجا دیگه عرب و عجم فرقی نمیکنن همه مهربونن و .....البته من حرفام اصلا درمورد مشهدوزیارت نیست،حرفام درمورد نمک خوردن و نمکدون شکستنه،تاحالا شده توی زندگیتون هرکاری که فکر میکنید برای دیگران مفیده انجام بدین و بعد از یه مدتی مثل یه دستمال الکی دورتون بندازن؟؟؟شده تمام سعیتون رو بکنید تا یه نفر به اون چیزی که میخواد برسه ؟و بعد از این که کارش تموم شد رهاتون کنه و بره؟؟؟گاهی وقتا هست آدم با یه شورو احساس خاص زنگ میزنه به دوستش تا گرمی صداش وجودش رو گرم کنه اما همین شروع میکنه به حرف زدن از سردی لحن طرف مقابل پشت گوشی یخ میزنه،اینا اصلا مهم نیست مهم اینه که آدم بعدش باید شصت ساعت بشینه فکر کنه ببینه ای خدااااااااااااااااا آخه چی کار کردم که اینجوری شده؟؟و بعد از هزار بار مرورگذشته به هیچ جایی نرسه ،بدتر ازاونم اینه که بگن نه اصلا ازدستت ناراحت نیستم و بعد خیلی خشک و .....گوشی رو زمین بذارن هیچوقت دوست ندارم از خودم تعریف کنم اما توتمام زندگیم هیچ وقت نتونستم به خواسته های دیگران جواب منفی بدم همیشه سعی کردم تا اونجا که بتونم هر کاری ازدستم برمیاد برای دیگران انجام بدم حتی اگه خودم زیر سختیش داغون بشم همه ی اینا رو برای یه نفر نوشتم که مطمئنم هیچ وقت هیچ وقت این نوشته رو نمیخونه و من هم هرگز به اون حرفام رو نمیگم ...اینا رو فقط گفتم تا شاید یک کم از ناراحتیم کم بشه شاید بتونم به حرفای بزرگترام گوش کنم که با هرکس مثل خودش رفتار کن اینم میگم و بعد سکوت:

تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

...


!!!