
وبه من گفتند که ممکن است که بروی
گفتند دل رو ببر ازاين سرای خاکی ومن ترسيدم
باتموم ادعام ترسيدم
ترسيدم که خروارهاخاک رو تحمل کنم
من
منی که تموم حرفايم رضايت اون بود ترسيده بودم ازپروانه شدن
حالم ازخودم به هم خورد
ازخودم که به درگاهش زار ميزدم که منو ازاين دنيای خاکی جدا نکنه
زار زدم به درگاهش که منو پيش خودش نبره
زار زدم که بذاره هرروز بيشتر توی منجلاب گناه فرو برم
برای خودم متاسفم
فردا راهيم
دارم ميرم جايی که بتونم دلمو باخودم حداقل صاف کنم
تا حداقل باخودم کنار بيام
خدا به زاريای من توجه کرد ومن موندم و دنيايی از پوچی
...