
چشم من خسته و افسرده به راه
گاه می اندیشم
پدرم می آید از پس راه دراز
او تفنگی بر دوش
چفیه ای برگردن
سوی من می آید
سالها بگذشته
درو دیوار اتاقم اینک
بوی گل میگیردد
پدرم آمده است
ازمیان دشتی که در آن عطر خداوند جاریست
پدرم سرشار است از نوای بودن
وحضوری که درآن یاد مردان خدا موج زند
اینک اما پدرم بعد از آن رفتن سرخ
با قدمهایی سبز
سوی ما می آید
وتمام مردم
آسمان شهررا به
گل
آلاله همه آذین دادندچون که این بار پدر با نشانی از
عشقوپلاکی که درآن عطر
شهادت جاریستسوی ما آمده است
آری اینبار
مردم
شاهد رو یش گلهای
شقایق هستندشاهد باغی که
درآن پنجره ها رو به پریدن باز است
آری ان باغ همان باغ شهادت باشد

...
اين زمستان هنوز نيامده چقدر دلگيراست
امسال زمستون ازهمه ی سالاسردتره.....خيلی سخته که همش به فکر يک چيز باشی و اون ديگه نباشه....امروزا وقتی که ازپنجره ی اتاقم به بيرون زل ميزنم روشنی هيچ چراغی نظرم رو جلب نميکنه....امسال چراغ خونه ی مادربزرگ ديگه روشن نيست.و شايد چراغ خيلی ازخونه ها خاموش شده باشه...امسال گلدونای مادری برای اولين بار سرماوبرف رو تجربه کردن...آره همون گلدونايی که مادری مثل بچه هاش ازشون مراقبت ميکرد امسال زمستون حتما دعا کردن که کاش با مادری رفته بودن......همه کم کم داره يادشون ميره که يه روز اون بينمون بودو چه بسا وقتی که بودهم نفهميدند که هست.....دلم برای حرف زدنای شيرين و قربون صدقه های بامزش تنگ شده....دلم برای دلسوزيای خيرخواهانش که هيچوقت نفهميدمشون تنگ شده.....چقدر دلم ميخواست بود تا گونه های سرخشو که اين اواخر به زردی کشيده شده بود ميبوسيدم....کاش بود تا موهامو شونه ميزدو برام ازقديما ميگفت.....کاش..........
شب چله ی پارسال برامون فالای حافظمونو ميخونداما نذاشت تابرای خودش فال بگيريم تا بخونه.....وقتی که ازش دليلشو پرسيديم گفت :من افتاب لب بومم فرقی نميکنه که ديگه چی ميخواد برام بياد.....
حالا مونديم که امسال فالامونو کی ميخواد بخونه.....اون اوايل اسمش همش سرزبونا بود اما الان ديگه داره کم کم تبديل به يه خاطره ی کهنه ميشه ....دلم برای خودم هم ميسوزه که اينجوری دنيارو چسبيدم بدون توجه به اينکه :عاقبت خاک گل کوزه گران خواهيم شد
...آقا دلم پوسید نمیخوای بیای؟؟؟؟

آقا بیا
بیا و برزخم شقایق درمان باش
بیاکه قلبهایمان ازتپش ایستادبس که برایت تپید
بیا که بی تو خاک شقایق خاکسترشد
بیاکه پیچک های انتظاردیگرپیچ نميخورند
شاید که تابام خورشیدرسیده باشندوپنجره ای دیگر برای تنفس نباشد
آقادرکدام نینواقیام خواهی کردتازینب گونه مشتهایمان را برای رسواییان یزیدیان گره کنیم؟
آقا ازآستین غیبت بیرون بیاوحرمت یاس را به کوچه هایمان بازگردان چراکه هنوز مادرت
تنهابرای نام علی سیلی میخورد..................
نکنه ماهم درگروه یزیدیان پنهانیم و نمیدانیم؟؟؟؟
تورو به جدت آقا بیا
...