
يادم مياد بچه بودم ،دور بابا می چرخيدم،اون می گرفت نازم می کرد، بوسه ای رو موهام می کرد ،می گفت:بيا قصه بگم،از جنگ و از جبهه بگم، منو رو پاهاش می نشوند بعدم سفر به شهر نور،تو قصه های بابا جون چه شادی و غمی بودش ،ريختن خون شهدا ،صدای اون خمپاره ها ،کشتن ديو و دشمنا.

اما هميشه بابا جون يه جايی سرفش می گرفت اشک تو چشاش جمع می شدو دردی تو سينش می پيچيد،بابای مهربون من بااون چشای نافذش،ابروهای کمونی و ريشهای نرم صورتش،رنگ از صورتش می پريد
بابا می گفت:عزيزکم،دختر خوب و کوچکم،يه روز توی يه شهر نور،يه شهر که بود پرازغرور،پرازملايک صبور،چشمها يهو بارونی شد سينه ی اون پرستو ها شکست و دنيا تيره شد.
پرستوهای مهربون،ملايک خوب و صبور،سرفه می کردن بابا جون،بعضی ازاون فرشته ها سرفه امونشون نداد،رفتن به اونور زمين،يه جاپرازعشقو یقين .
يه جاکه خيچ کس توی اون شيميايی نمی زدش،يه جا که هيچکس توی اون گلوله ای نميزدش.آره دخترکوچکم پرستوها پريدن و به آرزوشون رسيدن ،آرزوی رسيدن و عشق رو به جون خريدن
بابامی گفت :دخترکم،يه روز منم پر ميزنم،اما بدون که هميشه بهت
بابا سر ميزنم.
يادت باشه قصه ی ما يه قصه ی واقعيه ،برای توازدل من هميشه يادگاريه.
...آقا.....
بی درنگ میگذری.....
نفس هایم به شماره می رسند......
نفسهایم به شما نمی رسند.
آقا....
فکر میکنم جهت حرکت نوشته های من خلاف عقربه های ساعت است...
...
.....
عقربه ها مرا ازشمادور میکنند ......
نوشته ها مرا به شما نزدیک..
ومن از ضربه های ثانبه شمار ساعت متنفرم....
هرضربه اش می گوید:
یک لحظه ی دیگر درانتظارتان گذشت....
یک لحظه بی شما گذشت....
می گوید:
یک لحظه کم دارمبرای با شما بودن.....
آقا بیا.
...