
بوی عجیبی می آید
هوا پرشده از عطر احساس
پنجره ها رو به تجلی باز است و سرما با کوله باری از خاطره بار سفر می بندد
تا جهان دوباره زندگی را ازسر گیرد
تکاپویی عجیب و ولوله ای خاص مردم را به گونه ای دیگر مینمایاند
سفره ی هفت سین پهن میشود
سبزه
سرکه
سیر
سماق
سمنو
سکه
سیب
بر سر همه ی سفره ها دیده میشود
به رسم سنت ما نیز سفره خواهیم انداخت
مادر سبزه سبز کرده است،سرکه و سیر هم همیشه به خاطر کار مادر و ترشیهایش در خانه امان هست
همه جمع میشویم4
سین کم بود
احمد قلک گلیش را میشکند به بهانه ی سکه....چشمان درشتش خیس می شود از اشک
قلک خالیست
دلم می گیرد!اما ناگهان صدای برخورد آهنی با زمین نگاهم را خیره میسازد
سکه ای نقره ای رنگ
فقط یک سکه
چشمان احمد برق میزند و من شاد میشوم با شادیش!!!
لیلا چند وقت پیش سنگ زیبایی از رودخانه پیداکرده بود
سین پنجم سنگ را میگذاریم به نشانه ی سنگسار کردن مشکلات
سوزن مادر بزرگ وسیله ی خوبی خواهد بود به نشانه ی پیوند عاطفه ها
اما یک سین کم است
همه درخود فرو میروند
یعنی امسال هفت سینمان کامل نخواهد شد؟
پدر به سفره نزدیک میشود
نگاهی دردناک به ما می اندازد و گوشه ای آرام مینشیند
ناگهان دوباره باران سرفه هجومی سخت می آورد بر سینه اش
مادر میدود...مادربزرگ دست به دعا بر میدارد،احمد به کنج اتاق فرار میکند
لیلا سرش را بر زانوانم میگذارد و من آرام میگریم
صدای توپ اول سال به گوش میرسد
سال تحویل میشود
امسال سفره ی هفت سینمان با سین سرفه ی پدر به نشانه ی عاشقی تکمیل شداما حیف که صدای سرفه پدر در تنگ بلور ماهی قرمزمان حل شد

وما هرسال بعد ازاین یک سین کم خواهیم داشت برای سفره مان
...همراه قدیمیم سلام :
روزهابود که دلم مرغ بی بال و پری شده بود که درقفس خودبینی خودرا به درودیوار میزد
اما درناخودآگاه وجودم یاد پرواز به دوررست ها خاموش نمیشد
آن هنگام که من و تو درزیر باران گلوله دست دردست هم سینه سپر کردیم تا فرزندانمان هوای عاشقی را تنفس کنند
آن دم که کرکس ها هجوم سختی داشتند برآشیانه ی گرممان
این من و تو بودیم که دانه های مهررا میکاشتیم تا ازآن درخت همدلی برداشت کنیم
هرگز باورم نمیشود که درکوره راه زندگی اینگونه رهایم کرده باشی
تویی که همیشه تکیه گاهی بودی برای خواسته هایم
تویی که راه آسمان را هزاران بار ازاشارت هایت پیداکرده بودم اینک مرا میگذاشتی و .....
نمیدانم ایمان سبزمان چه نقصی داشت که تو آن را به دستکهای جهنم فروختی و ....
نمیدانم دردوستی با تو کجا کم گذاشته بودم که اینگونه راه کج کردی و ازمن جداشدی
راه من و تو یکی بود
و ما هردو پله های عمر را میگذراندیم تا به مقصود رسیم
امانمیدانم کدام نامردمان دستانت را ازدستانم جداکردندو ما دورماندیم ازهم
تمام هدفهایمان با چرخشی که سرعتش را نمیدانم ازاین رو به آن رو شد
وچادر که روزی برایش جنگیده بودی امروز دشمنت میشدو تو ازچهره ی معصومت میگریختی
و تمام تلاشت این بود که آن را درزیر سرخی و سفیدی رنگها پنهان کنی و شاید میخواستی آدمی دیگر باشی
نمیدانم کدامین کرکس درمرز عاشقیمان رسوخ کرد واینگونه مسیرمان را به بیراهه کشید
اما میدانم تو هنوز هم درپشت آن چهره ی نقاشی شده ات قلبی داری که سرشار ازیک رنگی است
تو مهری داری که با هیچ تغییری ازبین نمیرود
آن دم که دستانت برضریح امامزاده قفل شده بودو آرام اشک نیاز میریختی من به تو حسودیم شد
به نجواهای عاشقانه ات با معبود
به پاکی دعایت و به خلوص نیازت
نقص درهمه هست اما من و تو میتوانیم انسانی دیگر باشیم نه با رنگ ها بلکه با روحی سفید
پس بیا و دوباره دستان گرمت را به من بسپار که من هنوز هم برای آسمانی شدن به قلب پاک تو نیاز دارم
