
نميدانم درطی مسير عشق کدام کوچه را اشتباه رفتيم که به اينجا رسيديم؟

نميدانم برای شمردن ثانيه ها چقدر درنگ داشته ايم که ساعتهای وصل را ميان خاکستری دودهای ماشينهای ماشينی گم کرديم
نميدانم چه کرديم که واژه های ايثار اينقدر غريب شدند برای ذهنهای خسته ازروزمرگيمان
چه کرديم که بسيج که روزی لشکر مخلص خدا بود درديدعده ای به واحدی تبديل شد که هيچ محلی ازاعراب ندارد؟
چه کرديم که اولين باد که آمد تنها کاری که کرد کلاههای غيرت را ازمردانمان دزديدو چادر ها را از...؟

چه کرديم که مردها نگران آزادی فراموش شده ی خفته درزير دستکهای جهنم زنان شدند؟
چه کرديم که آزادی دربی بندوباری معنا شدو حجاب درمحدوديت
......
.........
...............؟
وهزارويک سوال بی جواب ديگر
آيا کسی پاسخی برای خونهای جاری شده ی درجريان دارد؟

کسی پاسخی برای دستهای به عرش رسیده و بازنگشته دارد؟

کسی ميتواند نور چشمی باشد به چشمانی که نوردنيوی را نميبيند؟
و جاده ای که به عشق می رسد به خوبی ترسيم ميکند

کسی ميتواند با سرود سرفه های شبانه وتاولهای روزانه ی آسمانيان همنوايی کند؟؟
وامروز مانده ام با اين سوال بی جواب که واقعا دغدغه ی ما چيست؟
آزادي؟
بی بندو باري؟
دفن عشق؟
پايمال کردن شقايق؟
شادي؟؟؟
توبگو
...
آئينه ها هم فريبكار شده اند....
مدتهاست خودم را آنطور كه هستم ، نديده ام...
دلم گرفته است ازاين دنيای پوچ تودرتو
انزجارو تنفر وجودم را گرفته
تنفر از خود
ازدنيا
ازاين وانفسای روزگار
آسمان دلم ابريست
شايد اشاره ای اگر باشد بغض دلم راهی يابد برای فرياد
دلم ميگيرد وقتی درخيابان های شلوغ تهران حرکت ميکنم
ميپوسم وقتی نگاه ملتمس کودکی را ميبينم
ميسوزم وقتی که زنها درکوچه های امامزاده دست به چادرم ميشوند برای خريد مقداری گندم
چقدر نامردمي؟؟؟؟
تاکی بی عدالتي؟؟؟؟
کجاست منتقم؟؟؟؟
کجاست مهرو محبت؟؟؟؟
آسمانی بی ابر نفاق و کينه نيز هست؟؟؟؟
کاش تهران سامرايی ديگر نميشد
کاش....!!!
کاش پر ميکشيدم ميپريدم تا اوج
کاش بالهای خيالم بازهم شوق پرواز داشت
کاش پرنده ميشدم
...