
ديريست که شقايق عاشق را ازکوير سرخ ميچينيم و درگلدان انتظار می کاريم.و باران بغض تنها مرهمی است که برداغ شقايق ميگريد،کاش قصيده ی انتظارکوتاهتر ازيک غزل عاشق بود که بغض شقايق را بی پاسخ نمی گذاشت

مولاجان!
چه بگوييم در تسلای دل شکسته تان؟
ديدی چه ظالمانه تلالو خورشيد زرين سامرا را ازما گرفتند؟
ديدی که خانه و عبادتگاهت چگونه درغبار کينه ودشمنی نشست؟
و چگونه قلب مشتاقانت درحرارت اين مظلوميت و غربت ذوب شد؟
مولای تنهايم!
حرمت حريمت را پاس نداشتند
احترام قدمگاهت را نگاه نداشتند
و منزلگه مقربان الهی را ويران کردند
آقا
درکدام نينوا قيام خواهی کرد تا زينب گونه مشت هايمان را برای رسوايی
يزيديان گره کنيم
آقا ازآستين غيبت بيرون بيا و حرمت ياس را به کوچه های ما بازگردان
چرا که هنوز مادرت تنها برای نام علی سيلی ميخورد.
آقا بيا و بگو چگونه کنار بياييم با دجال هايی که حتی به دوست داشته هايمان نيز رحم نميکنند
آقا!
ما که سر برآستانت نهاده ايم و دل را درحريمت صيقل
ادرکنی مولا

دير زماني است تو را نديده ام...
تو در دلم جا گرفته اي ...
چشمانت در چشمانم ...
اما دلم بيقراري مي كند....
دلم براي چشمانت تنگ شده است آقا...

هرشب پيش از خواب دلم ابري و چشمانم باراني است....
ديدنت در خواب پس از باران چه عالمي دارد....
دورترها نگاهت که می کردم هزار بیت شعر ناب را برایم روایت می کردی....
نگاهت را که از من گرفتی همه وجودم را به آتش کشیدی....
وققنوس شعر من اینگونه زاده شد ...
...هوا گرم بودو آتش خشم و کین دیوها برگرما می افزود...اشک فراق بودو چشمانی منتظر...بمب بودو وحشت و دردو...وتنهاصدای زمزمه ی هل من ناصرت درمیان نخل های بی سر میپیچید ومن مانده ام که چگونه دستهای قلم شده ی نخلهایت توانست ازداغ هجران بنویسد هرگز داستان اسارت و درد اینگونه برایم روایت نشده بود...تبدیل سیاهی و شب به سپیدی و صبح با تعریف هزارو یک شب شهرزادی.
وامروز نیز درخاک پرعشقت روشنایی یاد لاله ها غربت کوچه های نامردمی را به سپیدی میکشاند،آری مانیز ناله ی محزون نی را که هنوز درغریبی و اسیری مینوازد میشنویم.مانیز گردش پروانه های سوخته بال را به گرد شمع عشق میبینیم.ومن امروزپس از سالها رهاییت بوی عاطفه و باروت را ازخیابان های شلوغ و پرهیاهویت حس میکنم.واروند هنوز غرش کنان راه پرپیچ و خم زندگی را درپیش میگیرد.ولبخندی شیرین و ملکوتی میزند به آفتاب دلفریب و درزمزمه ی مبهمش هنوز میتوان حدیث جانبازی را سرود که درخرمشهر باخدا معامله کرد.واروند آن روز با فرات تشنه لب کربلا همصدا گشت .امروز صدای چکاچک شمشیرشقایق های دشت کربلا باصفیر گلوله های لاله های خرمشهر درمی امیزدو ترانه ای میسراید از شجاعت و ایثار.
هنوز که هنوز است زندگی جاریست....تاشقایق هست زندگی باید کردو من یاد ندارم که شقایق رنگی از بیرنگی بگیرد درخاطرمان...ان روزها که سوختی و ساختیو شکستی اما ازپا نیفتادی هرگز باورنمیکردیم که روزی سرافرازیت را جشن بگیریم
تور فته بودی
شاید دیگر امیدی نبود برای بازگشتت اما ایستادی...ایستادی تا بفهمانی که هررفتی به معنای مرگ نیست...شاید میخواستی بادوریت یادمان دهی که برای حفظ معشوق باید بیشتر تلاش کرد...باید به راه عاشقی قدم مردانه زد....وامروز تو بامعنای پیروزی و تفسیر استقامت هنوز میل به ماندن داری خرمشهر خونین...پس باش تا بمانیم با بودنت
.jpg)
نميدونم چرا اينقدر ازدنيـــــــــــــــا عقب افتادم.....
...