
چروکی زيرچشم
دستانی با تاول عشق آشنا
با صدايی لرزان از بوی ماهی مرده
ونگاهی منتظر عروج
ونردبانی برای پرواز
اين بود تفسير عاشقانه ی پدر
ازآنچه که ديگر رنگی از غبار به خود ميگرفت دراذهان ما
وپدر انقدر پاک بود که فرشته ی شانه ی چپش گناهان مارا می نوشت
بارهاگفته بود برايش از چشمانش بنويسم
چه بگويم؟؟
من که چشمی نميبينم!!
آرام بگير ليلاجان که هق هق تو تمام حجم خاکی شانه هايم راتکانده است
ما باپدر ازاين قرار ها نداشتيم که *قرارمان* را باخود ببرد!
پس چگونه سنگينی اين تابوت مصيبت را به دوش خواهيم کشيد؟؟
آرام بگير ليلای من
پدر امروز قابی را که من ناشيانه برايش رقم زدم بی چشم می بيند!!
ناله های شبانه ی پدر آرام گرفت و ما
دربهت سکوت جای خالی سرفه هايش را فرياد ميزنيم!!
آرام بگير ليلا
پدر امشب بی درد ميخوابد.....!
...
امروز برگ تاییدی دردستانم بود و قلمی نبود برای امضا
خواستم آسمان را به ریسمان ببافم ....اما نشد
خواستم بایستم و بگویم نه!!!اما نشد
شاید نبودن قلم بهانه ای بود برای رد آنچه که من نیز دوستش نداشتم
پس بهانه آوردم...اما نشد
چرا که اوبسیار قلم داشت
قلمش را گرفتم سیاه بود
سیاه سیاه
قلم کاغذ را لمس کرد
اما لرزید
وقتی چشمانش به خط خطی ها خورد ترسید
قلم را پس دادم
گفتم: نه!
اینبار شد
قلم سیاه بانوری که من میشناختمش مغایرت داشت
پس ایستادم به خاطر آنچه که دوستش نمیداشتم
سنگینی نگاه پرسشگرو ملامتگرش وجودم را منجمد میکرد
شاید باز هم همان فلسفه ی املگرایی در ذهنش نقش می بست
چه اهمیت دارد؟؟؟؟!
مهم این است که من نورچادر سیاهم را با هیچ قلم سیاهی به تباهی نمیکشانم
واین بار من شادم که قلب و عقل موازی نبودنقطه ای مشترک
پس
نقطه سر خط.
