یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

آرام بگيرليلای من

چروکی زيرچشم

دستانی با تاول عشق آشنا

با صدايی لرزان از بوی ماهی مرده

ونگاهی منتظر عروج

ونردبانی برای پرواز

اين بود تفسير عاشقانه ی پدر

ازآنچه که ديگر رنگی از غبار به خود ميگرفت دراذهان ما

وپدر انقدر پاک بود که فرشته ی شانه ی چپش گناهان مارا می نوشت

بارهاگفته بود برايش از چشمانش بنويسم

چه بگويم؟؟

من که چشمی نميبينم!!

آرام بگير ليلاجان که هق هق تو تمام حجم خاکی شانه هايم راتکانده است

ما باپدر ازاين قرار ها نداشتيم که *قرارمان* را باخود ببرد!

پس چگونه سنگينی اين تابوت مصيبت را به دوش خواهيم کشيد؟؟

آرام بگير ليلای من

پدر امروز قابی را که من ناشيانه برايش رقم زدم بی چشم می بيند!!

ناله های شبانه ی پدر آرام گرفت و ما

دربهت سکوت جای خالی سرفه هايش را فرياد ميزنيم!!

آرام بگير ليلا

پدر امشب بی درد ميخوابد.....!

 

 

 

 

 

...


سياهی چادر من

امروز برگ تاییدی دردستانم بود و قلمی نبود برای امضا

خواستم آسمان را به ریسمان ببافم ....اما نشد

خواستم بایستم و بگویم نه!!!اما نشد

شاید نبودن قلم بهانه ای بود برای رد آنچه که من نیز دوستش نداشتم

پس بهانه آوردم...اما نشد

چرا که اوبسیار قلم داشت

قلمش را گرفتم سیاه بود

سیاه سیاه

قلم کاغذ را لمس کرد

اما لرزید

وقتی چشمانش به خط خطی ها خورد ترسید

قلم را پس دادم

گفتم: نه!

اینبار شد

قلم سیاه بانوری که من میشناختمش مغایرت داشت

پس ایستادم به خاطر آنچه که دوستش نمیداشتم

سنگینی نگاه پرسشگرو ملامتگرش وجودم را منجمد میکرد

شاید باز هم همان فلسفه ی املگرایی در ذهنش نقش می بست

چه اهمیت دارد؟؟؟؟!

مهم این است که من نورچادر سیاهم را با هیچ قلم سیاهی به تباهی نمیکشانم

واین بار من شادم که قلب و عقل موازی نبودنقطه ای مشترک

پس

نقطه سر خط.

...


!!!