یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

آی قصه قصه قصه،نون و پنيروپسته،قصه نگو غصه بگو دردوغم و داغو بگو:

يه روز تو سالای دور بابام توی جبهه ها می گشت به دنبال نور ،صدای ترکش و تير صدای خمپاره ها،براش يه لالايی بود يه خواب پر محتوا

يه روزتو يک روز سرد،يه روز که بود پرازدرد،صدای تيری نبود گلوله پيدا نبود،ناگهان ازراه دور بوی بدی رسيد بوی ماهی مرده،چندلحظه ای که گذشت هوا يهو ابری شد چشمای بابای من بارونی و تيره شد، بابا توی اون هوا يهو يه رزمنده ديد ماسکی روصورت نداشت ازدرد به خودش می پيچيد ،بابا طرفش دويد:چشمای اون رزمنده خسته و بی روح بود ،هن هن اون نفسهاش قلب بابامو سوزوند؛ماسکشودرآوردو روصورت اون گذاشت.چشمای اون رزمنده به بابا لبخند ميزد

حالاازاون روز ديگه خيلی سالا ميگذره :اون فرشته اومده می خوادباباروببره:شمعوجودبابام روبه خاموشی ميره سرفه های شبونش امونشو بريده، وقتی توی رختخواب روی سينه می افته ازشدت سرفه ها هی خون بالا مياره ،مامان سريع ميدوه داروبراش مياره.

رنگ وروی بابام هی روبه زردی ميره اما اون چشمای گرم نورش ازبين نمی ره،شباوروزا گذشت؛موهای اون ريخته بود ازاون موهای پرپشت چندتادونه مونده بود،تمام رگهای اون زيرپوستش پيدابود ازاون يل جبهه ها يه استخون برجابود

تااينکه؛

يکروز گرم يه روز که خورشيد می رفت بابا مارو صدازد بااون چشمای عاشق هی همه رو نگاه کرداما يهو باباجون بلندشدو سلام کرد؛

گفت:آقا جون بفرما خوش اومدين ياالله،همه تعجب کرديم آخه کسی که نبود پس بابای خوب ما به کی سلام کرده بود؟؟؟؟

توی همين احوال بابا يهو داد کشيد:

حسين،حسين،حسين جان!!عاشقتو بپذير

چشم بابا بسته شد دستش روسينه افتاد ،گونه يبابای من سرخ و سفيدشده بود ،لبهای بابا بازم به خنده واشده بود ،بابا رفت و ما مونديم باصدهزارتا غصه،بابا رفت که بمونيمبگيم ازعشق و جبهه

 

...


!!!