
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این،مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا نیمه کاره مانده بود!
واژه ای نبودو هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود
تاکه اومرا برای بازی خودش انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:تودعای کوچک منی!
بعد هم مرامستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد
سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی است
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن کار مشکلی است
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی است

...