
دریا ازطوفان افتاده بود
ومن باچشمانی خیس ساحل را مواج میخواستم
چون کودکی که برای آبنبات بهانه میگیرد
دلم بهانه ی پرواز را میگرفت
وقدمهایم درساحل گم میشد
کاش میشد اینجا خانه ای از صدفها بسازم و
مرواریدش را ازخدا التماس کنم
کاش شوری اشکهای من نغمه ی شوررا میسرودو دریا به رقص درمی آمد
اینجا همه غریبه اند
خدا!!!
توهم غریبگی میکنی بامن؟؟؟؟!!!

...