
دلم گرفته بود ازغم غربت
آخرفراق جانسوز شما روز به روز عطش وصال را بیشتر می کند
آقا!
نبودنت هر روز بیش از پیش حس می شود
ومن تنها و غریب به دنبال کورسویی به سمت ملکوتم
گاهی از ضربه های ثانیه شمار متنفر میشوم آخر هرضربه میگوید یک ثانیه کم دارم برای باتو بودن
یک ثانیه گذشت درفراقت
امسال نیز گذشت چون همه سالهایی که گذشتند و نبودی و نخواستند بعضی بودنت را
اما من به فردا امید دوخته ام
به آن روز که چشمانم زیبایی نگاهت را به نظاره بنشیند
در این سیاهه روزگاری که امید را افسانه می دانند و ایمان را سراب؛ من اما در این میان و در
ایمان به تو هر لحظه مصمم تر به بازگشتت چشم به راه مانده ام
بازگرد سلیمان عشق که مورهادرانتظارفرمانت مانده اند بی قرار
کاش دستانمان آسمانی شود و بخواهیم شکست بندش را
