
نمیدانم آخر کدامین غم نگاه معصومت را به سخره گرفته بود که اینگونه قلبم را لرزاند
نمیدانم به کدامین گناه نور چشمانت پشت شیشه های عینک به خاموشی میگرایید و من هنوز که هنوز است وقتی یادم می آید نگاه بی فروغت را سست میشود استخوانم
توحتی کج خنده ای هم برلبانت جاری نساختی شاید دلخوش شوم به کارم
اصلا چه کاری؟
نمیدانم!شاید ازترحم گریزان بودی و من آنچه را ازآن میگریختی برایت به ارمغان آورده بودم
خدایا این چه عدلیست که این گونه دلها را به بازی میگیرد؟
این چه دادی است که اورا اینگونه کوچکتر میکند؟
توفال میفروشی و من نیت میکنم برای نفروختنت
شاید این بار حافظ برای تو شعری تازه بسراید
شایداگرحافظ دوباره باز میگشت هرگز از بلبل و معشوق نمیگفت
شاید حافظ این بار به نیت چشمان غمگین تو طرحی نو میزد و شعری از فقر میسرود....
نمیدانم فقیر بودی و یا...
اصلا چه اهمیتی دارد؟
چه اهمیتی دارد وقتی هیچ چیز حتی لبخند من
حتی نگاه من
حتی دستی که برگونه ی نرمت کشیدم نتوانست غمی از چشمانت بکاهد؟
نتوانست خنده ای مهمانت کند؟
بغض گلویم را میفشارد...
از دیروز خرد شده ام زیر بار نگاهت
از دیروز دیوانه شده ام با مژگان بلندت
کاش هرروز مسیرم به راهت میخورد
کاش هرروز میدیدمت
کاش آنقدر می آمدم و میرفتم تا دلت به درد آید
شاید فقط یک لحظه
تنها یک ثانیه
چشمان خندانت را میدیدم
مرا ببخش
به خاطر تمام بی توجهی هایم
مراببخش به خاطر تمام سنگدلیم
ومرا ببخش به خاطر بی عدالتی دنیا

پ.ن ١: کودک فال فروش ، فالش را نفروخت.
...