یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

                                   <<   بنام ياريگر مظلومان>>

سلام:امروز يه جورايی حالم گرفته شده...چون اون شعری که خودمون خيلی دوست داشتیم و کليا لطف کرده بودن و برامون نظرداده بون کاملا ناخواسته پاک کرديم و الان....چی بگیم؟که گاهی ميشود به جای گفتن های مصنوعی لبالب ازحرف تنها سکوتی طبيعی داشت

ديروز وقتی برای خريد ازمنزل خارج شدم جلوی ويترين يه کفش فروشی دختری رو با لباس مندرس و دمپاييهای پاره که معلوم بود چند شماره ای ازپاش بزرگتره با يک بسته آدامس دردست ديدم که زل زده بودبه شيشه ی مغازه و چشم برنميداشت....به بهانه ی ديدن کفشها رفتم جلو...ديدم چشماش روی يه کفش صورتی عروسکی خيره مونده...

من توی چشمهاش نگاه کردم ....اما شرم وجودم رو پر کردو خيلی زود سرم رو پايين انداختم ....چقدر دلم ميخواست غم رو ازچشماش دورکنم چشمهای درشت و نازی که يه حلقه اشک حسرت توش کاملا مشهود بود دلم لرزيد ؛چراکه الان کلی ازبچه ها دارن خودشون رو برای استقبال ازبهارو ديدو بازديد آماده ميکنن و هرروز ميرن سر کمدو چيزايی که خريدن رو ميارن بيرون تا به ديگران نشون بدن و به دوستاشون پز بدن که مااينو خريديم ويا....

اما اين کوچولو تنها با شادی ديگران لبخند ميزدو قلب کوچيکش.....!خواستم کمکش کنم اما ترسيدم غرور شيشه ايش بشکنه و روح حساسش ترک برداره...توهمين احوال يهو يه جرقه توی ذهنم زد....رفتم جلو و دستای کوچيکش رو که ازشدت سرما يخ کرده بود توی دستام گرفتم و گفتم :خانوم خانوما آدامسا چنده؟

با چشمای عسلی و صورت گردش به صورتم خيره شدو گفت :بسته ای صدتومن !گفتم :همش چند؟

يهو چشمای گردش گرد تر شدو گفت:همش؟؟؟؟؟؟؟؟ميخوای همشو بخري؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم:آره همش چند؟داشت فکر ميکرد که من گفتم:اون کفشه خيلی قشنگه نه؟لبش لرزيدو گفت:خــــــــــــــــــــــــــــــــيلی

گفتم:پس بسته ی آدامست مال من و اون کفش مال تو ...معامله ی خوبيه مگه نه؟يه لبخند توی چشماش نشست و گفت:آخه.......!!گفتم :آخه نداره داريم معامله ميکنيم اين مال تو اونم مال من.... باشه؟سرش رو به شونش نزديک کردو گفت:باشه...دستش رو گرفتم و رفتيم توی مغازه...کفش رو دادم پاش کرد....وای چقدر به پاهای کوچيکش قشنگ بود....بعد دستمو دراز کردم و گفتم :آدامسا يادت نره؟

دستش رو بالا آوردو آدامسارو به سمت من گرفت .همين اومدم اونهارو بگيرم دويد توی بغلم و گفت:خالـــــــــــــــــــه خيلی دوستت دارم......اون به من گفت خاله و من بااين کلمه تا عرش بالا رفتم و .....دولا شدم صورت معصومش رو بوسيدم و گفتم:منم دوست دارم ...بعد خيلی سريع ازمغازه دويد بيرون و برام يک دست تکون دادو رفت....ومن تنها دويدن اون رو به نظاره نشستم ووواون حتی فراموش کرد که يک دمپايی هم داشته......................

ومن خوشحالم......خوشحالم که اون هم امسال شاده چراکه ديگه مجبور نيست برای ديدن کفش جلوب ويترين هابايسته.....اما سالهای بعد چي؟

سالهای بعد چه می کند؟ومن ميتونم تنها دعا کنم که :

           بارالها!آنی مارابه حال خود وامگذار

  اللـــــــــهم عجـــــل لوليــــک الفرج 

سال نو مبارک ،اميدواريم اين سال نو سرشارباشه ازمحبت و عشق و عاطفه و ايثار

 

 

...


!!!