یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

بازم سلام....یه سلام از روی مهرو مهربونی:

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که سر یه دوراهی گیر

 کنیدو.....؟

شده حس کنید وسط یه سربالایی نفستون دیگه درنمیادو

دارین پر پر میزنید؟شده یه چیز رو بخواین ولی رسیدن بهش

 براتون ناممکن باشه؟شده فکر کنید شاید کاری که

میکنید غلط ترین کار باشه و بازم بهش ادامه بدین؟

شده یه روز، یه ساعت، یه لحظه،بخواین حرفای

دلتون رو به کسی بگین و نتونید؟بترسیدویا....؟

شده شب تا صبح و صبح تا شب به یه

 مسئله فکر کنی و آخرش نتونی

 به نتیجه برسی؟

اینا خیلی سخته و تاکسی بهش دچار نشه

نمیتونه باهمه ی وجودش حسش کنه.....

خیلی دردآوره که انسان بشه خاطره و بعدشم کم کم

یه غبار فراموشی روشو بپوشونه و....

چقدر سخته که انسان در برابر چیزی که میخواد

 سرخورده بشه ،چقدر ناگواره که یه انسان حس

کنه غرور شیشه ایش شکسته و ذره ذره هاش

 داره وجود خودش رو زخمی میکنه ،

چقدر سخته که یه دل با یه تکه سنگ از

بی عدالتی و بی محبتی بشکنه ،افسرده بشه،

بی تفاوت و سرد بشه،...!!!

امروز اگه اینارو مینویسم چون دلم گرفته ،

ازدست همه ی مردم،اونایی که

گنجشکا رو نمیبینند ،اونایی که

 چون خودشون پر پرواز ندارن

میخوان که همه از لذت پریدن دور بشن...

نمیگم چرا ؟چطور؟ویا.....

چون خودم هم خواه ناخواه دارم

میشم مثل یکی از همه ی مردم...

خودم هم همرنگ اونایی میشم که همیشه

از گروهشون فرار کردم.....

خدافقط یه رحمی به حال دلامون کنه که

 احتمالا به زودی میشکنه چرا که:

ناخواسته و خواسته قلب خیلیا

رو شکوندیم.............

تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

   ياحق مارو دعا کنيد

...


!!!