یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

امروز اومدم یک کم از بزرگترین معضل جامعه که باعث کلی از بدبختیای ما شده بگم

خیلی ازش سررشته ندارم ولی چیزایی که دیدم رو میگم:دیروز هوا خیلی گرم بود و من توی خونه تنها

روی مبل و زیرباد کولر و جلوی تلویزیون نشسته بودم ....که یهو صدای گوشخراش آیفون یه ضرب از جا تکونم دادهمین گفتم بله ،دیدم یه آقا با کلمه های قلمبه سلمبه تقاضای کمک میکنه ،اومدم که چادر سر کنم دیدم ای دل غافل چادر کو؟؟؟؟هی من بگرد و بازم من بگرد ...تا اینکه بالاخره گوشه ی اتاق زیر تخت یه چادر دیدم ...خداییش اونجا تصمیم گرفتم که دیگه بچه ی خوب و مرتبی بشم و حرف مامانم رو گوش بدم .....خب داشتم میگفتم چادر رو انداختم رو سرمو کیف به دست دویدم سمت در حیاط ....اما چشمتون روز بد نبینه ...همین در حیاط رو باز کردم دیدم یه چیزی گفت تق و بعدش......هنوز گیج و منگ بودم وقتی سمت راست در رو نگاه کردم دیدم همون آقا داره همینطوری از سرش خون میریزه ...اونجا بودکه یک نگاه به سر تا پاش انداختم ....یه جوون30 تا 32 ساله بود با یک کوله پشتی و یک عصا دردست و پایی که به زور روی زمین میکشیدش تا بتونه حرکت کنه و یک سر شکسته که به دیوار خورده بود و خون ازش سرازیر شده بود....اونجا بود که دلم شکست ...گریم گرفت ....و یه هاله جلوی چشمام رو گرفت ....اون هیچی نگفت حتی از درد سرش هم ناله نکرد و سرش رو به زیر انداخت یعنی خجالت کشیده بود؟؟؟؟؟دلیل سری که خم شده بود چی میتونست باشه؟؟؟؟؟؟ من اونجا خیلی دلم میخواست داد بزنم تو چرا؟؟؟تو چرا خجالت میکشی؟؟؟؟من و امثال من باید خجالت بکشیم که بی درد توی خونه هامون نشستیم بدون اینکه بدونیم در اطرافمون چی میگذره .....دلم میخواست داد بزنم مسلمونا پس عدل علی (ع) کو؟؟؟؟کدوممون تونستیم ذره ای ذره ای به یاد همسایه هامون باشیم ؟کدوممون تونستیم یک شب، تنها یک شب به خاطر شکم گرسنه ی همسایمون از مرغ شبمون بگذریم؟؟؟؟اونجا بود که من سرم رو پایین انداختم و با شرم اومدم تو ......دررو بستم و پشت در زار زدم نه به خاطر اون مرد، بلکه به خاطر خودم و به خاطر همه ی اونایی که فقر رو میبینن اما دلشون نمیخواد ذره ای ذهنشون رو خراب کنن .....به خاطر اونایی که توی کاخ زندگی میکنن بدون اینکه بدونن الان برای خونه های حلبی هم باید شبی کلی اجاره داد...برای اونهایی که میوه ی لک دار نمیخورن بدون اینکه بدونن میوه ی گندیده توی زباله ها هم گاهی برای بعضی غنیمته ......برای اونهایی که هیجان کابوسای شبونشون رو که در اثر پرخوریه دوست دارن در حالیکه نمیدونن همین کابوسهاروحتی وحشتناکتر میشه در زمان گرسنگی دید....برای اونهایی که .....و برای همه ی اونهایی که میدونن و نمیخوان به روشون بیارن ...من مسئولم ....شما مسئولید ...همه ی ما مسئولیم و من مطمئنم که درروز قیامت جوابی برای این  مسئولیت هامون نخواهیم داشت

شمایی که دم از عدالت میزنید کجاست چراغی که دست عقیل ها با گرماش آشنا بشه؟؟؟

 

 

...


!!!