یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

يادايامی.....

یادمه اون موقعا که بچه بودم هیچی از دنیا سرم نمیشد انقدر توی بازیها و سرگرمیهای کودکانه ی خودم غرق بودم که نمیدونستم دنیا دست کیه برامم مهم نبود که دیگران چی کار میکنند و در چه وضعیتی به سر میبرن تا اینکه بالاخره بر حسب اتفاق ازاون دوستای همیشگیم جدا شدم و وارد یه محیط جدید شدم یه محیطی که توش حسابی احساس غربت میکردم، من که تا اون موقع حتی یک بار هم چادر سرم نکرده بودم مجبور بودم برای حضور توی اون مکان چادر سرم کنم البته برام خیلی سخت نبود چون خونوادمون هم مذهبی بودن روز اول رو هیچ وقت یادم نمیره همین پامو گذاشتم توی اون مکان بچه ها دورم جمع شدن و هرکدوم پرسیدن کلاس چندمم و ......یکی از اون بچه ها همین سو...ی خودمون بود ،اومدو باالتماس از ناظم خواست تامنو ببرن توی کلاس اونا چون فهمیده بود که منم هم اسمشم خیلی خوشحال شده بود......تااینکه بعد ازمراسم صبحگاهی ناظم دست منو گرفت تاببره سرکلاس. اون اولین باری بود که دوست نداشتم ازمامانم جدابشم و با دوستای همسنم باشم،بغض داشت گلومو فشار میداد، داشتم می ترکیدم اما چاره ای نبود .....وقتی رفتیم توی کلاس ناظم منو معرفی کرد ،یهو چشمم افتاد به همون دختری که اصرار داشت تا منو توی کلاس اونابذارن دیدم داره بهم لبخند میزنه ،رفتم و آروم پهلوش نشستم و ازاون به بعد من و اون شدیم دوتا دوست جدا نشدنی... اولاش خیلی بهم سخت میگذشت ،بچه ها چون درسم خیلی خوب بودو معلم هم بهم توجه میکرد حسودی بودو دعوا اما بعدش نه ،همممون شدیم مثل یه مشت خواهر خوب که هنوزم باهم ارتباط داریم .....همه ی اینا رو که گفتم برای این بود که اونجا تازه فهمیدم زندگی این چیزی نیست که من می بینم اونجا دیگه خیلی راحت نمیشد گفت که پدرم این کارو میکنه یا اون کاروانجام میده اونجا باید توی حرف زدن و کار کردن خیلی محتاط عمل می کردیم تا دلای مهربون یه مشت فرشته نشکنه ، اولا من اینو نمیدونستم و طبق عادتم شروع میکردم از پدرم تعریف و تمجید کردن ...بعد که به خودم میومدم میدیدم چشمای خیلی از بچه ها پشت یه پرده اشک پنهون شده ،اونجا بود که تازه میفهمیدم واااای چی کار کردم .....اما یکی دوماه که گذشت منم شدم مثل اونا دیگه ازبابام تعریف نمیکردم ،حتی اگر پدرم میخواست بیاد دنبالم میگفتم یک کوچه بالاتر ازمدرسه وایسه تا بچه ها نبینن و دلشون نسوزه ،ولی دیگه این برای بچه ها هم عادی شده بود......میخوام بگم قرار گرفتن توی این شرایط خیلی سخته ولی امروز من اعتراف میکنم اگر خرده ایمانی هم دارم ،اگر ذره ای پاکی توی قلبمه ،اگر اسم شهدا شده نام وبلاگم و نوشته هام عطرو بوی پرواز رو داره تنها به خاطر همون دورانه همون دورانی که حاضر نیستم ذره ای از سختیهاش رو باتمام خوشیها و شیرینی های دنیا عوض کنم .....خداکنه که شهدا مارولایق این بدونن که گاهی قلممون براشون شروع به حرکت کنه من امروز میگم که حاضرم تمام عمرم رو بنویسم برای اونایی که با خونشون نوشتن :

رفتن با عزت بهتر ازماندن با ذلت است

...


!!!