یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

بازم يه قصه......

آی قصه قصه قصه یه قصه ی درسته

یه قصه که توی اون خیلی دلا شکسته

با سختی زمونه به دستی پینه بسته

یاپای یک پهلوون زیر شنی شکسته

یه قصه ای که تو اون راوی فقط یه مرده

یه مرد که با مشکلات همیشه در نبرده

یه مرد که خیلی وقته دنیا به روش سیاهه

اما بازم آمادس تو جبهه ها بجنگه

اون که توی کربلا چشماشو قربونی کرد

بادادن نورچشم عشقشوزندونی کرد

اون که بیست و چند ساله همسرشو ندیده

صورت بچه هاشو توذهن، خودش کشیده

اون که موقع غروب چشاش بارونی میشه

وقتی ازدردسینه عرصه به روش تنگ میشه

اون موقس بی بهونه دست رو بالا میاره

اونجاست که ازچشم زن اشک غربت میباره

یه مدتی گذشته هوا یه کم گرم شده

بازم بساط مامان توی حیاط پهن شده

بابا روی یه تختی تکیه زده به دیوار

مامان نگاش میکنه با اون دو چشم بیمار

بازم بساط قصه تو خونمون به راهه

بابا خاطره میگه مامان چشماش میباره

بابا میخنده میگه بازم بو گلاب میاد

انگار حرفای بابام ازوجودش برمیاد

نمیدونم که چرا وقتی حرف جبهه هاست

انگار توی خونمون بساط شادی برپاست

بابا همیشه میگه بهشت توی جبهه هاست

لیلابازم لوس شده میگه بابام چه زیباست

بابام میخنده میگه: خانوم خانوما لیلاست

توگیرو دار این جشن باباسرفش میگیره

لیلا با گریه میگه: بابام داره میمیره

مامان چادر برسرش توی کوچه میدوه

زنگ همسایه هارو یکی یکی میزنه

هراسون توی کوچه توی سرش میزنه

دامیزنه آی مردم عباس داره میپره

یکی ازهمسایه ها میشینه توی ماشین

بابای مهربونو اون باخودش می بره

باباتوی ماشینه سرفه امون نمیده

رنگ بابام بدجوری زرد شده و پریده

بابا تو بیمارستان،هوا خیلی گرفته

نفس تو سینه نیستش بازم بارون گرفته

دکتر سریع میدوه میاد به سمت بابا

بابا بلند میشه و یهو میگه یا زهرا

مامان ضجه میزنه عباس تورو به خدا

یک کمی طاقت بیار تورو به جون لیلا

آی قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته

کنار تخت بابا لیلا با بغض نشسته

خودش رو لوس کرده باز اما چشماشو بسته

بااون دست کوچیکش ناز میکنه بابارو

بازم گریه میکنه میبوسه گونه هارو

دست میکشه رو چشمش وبعد چشای بابا

میزنه تو صورتش اونم میگه یازهرا

عجب هوایی شده هنوز بارون میباره

امشب تو آسمون هم پیدانیست یک ستاره

یه امشبو آسمون بالیلا همنوا شد

زارزدش و یک دفعه راهی کربلا شد

لیلا توی بیابون به دنبال باباجون

یه خورده اونطرف تر قافله بی ساربون

اینجا هوا بارونی ،اونجا هوا گرم گرم

اینجا دلا پرازغم اونجا زخما بی مرهم

اینجا یتیم نوازی ،اونجا با دلها بازی

اینجا گل و گلابه اونجا سنگ و گوشواره

اینجا آغوش،نوازش، اونجا کتک نه سازش

اینجا شربت، آب یخ اونجا کویر، العطش

اینجا خونه سرسرا،اونجا سیلی، کربلا

لیلای ما امشبو تو خرابه میخوابه

چون اون مثل رقیه دیگه بابا نداره

 

 

...


!!!