
اکثر اوقات پنج شنبه ها بعد از ظهرلباس میپوشم و با بچه ها راه میفتیم به سمت یه قطعه ی کوچیک از بهشت که توی محلمونه یه قطعه ی کوچیک که شش دنگ اسمشو زدن به نام شهدا به رسم عادت و ارادتی که به شهدای بزرگوارمون داریم راه میفتیم به سمت مقبره ای که برای شهدا درست کردن اونجا یه حال و هوای دیگه داره اصلا خداییش غلو نمیکنم ولی یه بوی عجیبی میده
همیشه و همیشه یه مادر پیرو فرسوده که دولا دولا راه میره رو میبینم که میاد و باهزار زحمت از اون سرازیری آروم آروم میاد پایین و میره سر مزار همه ی شهدا و بالای سر هر قبر چند تا دونه اشک میریزه و بعد از طواف قبور شهدا میره و یه گوشه میشینه و زل میزنه به قبرها و همینطوری اشک میریزه ......همیشه دلم میخواست بدونم قبر فرزند یا حتی همسرش کجاست
دوهفته ی پیش دقیق یادمه قسمت گلزار شهدا زیارت عاشورا بود اون مادر هم باز همون جای اولش نشسته بود رفتم و آروم کنارش نشستم و سلام کردم با یه لبخند نمکی جوابمو دادو شروع کرد به خوش و بش کردن ....خیلی از شخصیتش خوشم اومد انقدر زود جوش و مهربون بود که خدا میدونه انگار از اول عمرش منو میشناخت انگار باهام یه نسبتی داشت از همه جا و همه چیز برام گفت و من فقط گوش دادم اما یهو طبق معمول و عادت همیشگی بی مقدمه شروع کردم از زندگی و احوال خودش پرسیدن گفت:3تابچه داشتم یه پسر و دو تا دختر اما ...............الان فقط دوتادختر دارم ......دوزاریم افتاد فهمیدم حتما پسرش شهید شده گفتم: حاج خانوم مادر شهیدین؟؟؟؟یک کم نگام کردو گفت:نمیدونم تعجب کردم چشمام شد چهار تا، گفتم :نمیدونید؟ لبخند تلخی زدو گفت :آره نمیدونم بچم شهیده، اسیره، چیه؟ گفتم یعنی خبری ازش ندارین؟ زل زد به آفتاب که داشت غروب میکردو گفت:وقتی که رفت 19 سالش بود تازه درسش تموم شده بود اما دیگه برنگشت ،هیچ وقت ،اما میدونم زنده است مطمئنم ،اشک تو چشام جمع شد گفتم :مادر ازکجامیدونی؟گفت چون همش میاد به خوابم از هرچی تو خونه پیش میاد باخبره ،خواهرشو که میخواستم شوهر بدم خواستگارای زیادی داشت اما یه خواستگار اومد که من به شدت مخالفت کردم حسین شب اومد به خوابم یه ماهی سفید توی دستاش بود و روی دیوار نشسته بود گفتم مادر چرا سر دیوار نشستی ؟بیا پایین گفت :نه مادر، میخوام برم فقط این ماهی رو آوردم که بدی به مرضیه همونجا بود که از خواب پریدم و با خواستگار جدید موافقت کردم حالا دخترم خوشبخت ترین دختر فامیله ......گفتم ایشالله یه روز میاد. گفت:آره میاد من هر پنج شنبه میام به دوستاش التماس میکنم تا بهش بگن که مادرش منتظره ،چشم به راهه ، اون میاد من مطمئنم ......خنده ی تلخی کردم و گفتم :انشاالله!! دستاشو توی دستام فشار دادم و گونشو بوسیدم و گفتم مادر ماروهم دعا کن ،خندیدو گفت :محتاجیم به دعا دخترکم ،از پیشش بلند شدم و خدا حافظی کردم
اما اون همچنان نشسته بود، نشسته بود و به قبر ها زل زده بود
هفته ی پیش نشد که برم ،نتونستم ، و ندیدمش
اما امروز دیدم صدای لا اله الا الله میاد بابام دوید که ببینه چه خبره و به تشییع جنازه برسه وقتی برگشت خونه پرسیدم :بابایی کی بوداین بنده خدا؟ گفت: تونمیشناسیش!خب منم دیگه خیلی دنبالش رو نگرفتم و رفتم توی اتاق ،اما دیدم بابام داره نشونه های یه پیرزن رو به مادرم میده همین که گفت:همونی که بچش مفقود الاثره ............لبم رو گزیدم و روی زمین نشستم وای بابا داشت نشونه های همون پیرزن مهربون پنجشنبه هارو میدادآره اون پیرزن پریده بود بدون این که یه باردیگه بتونه بچشو ببینه امروز نمیرم سر مزار چون نمیتونم جای خالیش رو ببینم
امروز دیگه کسی نیست که تا غروب زل بزنه به قبرهای شهیدا
امروز دیگه کسی به شهیدا التماس نمیکنه تا بچشو ببینه
امروز.......................
