یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

يارب العالمين

نشستم و نوشتم

بی اینکه بدونم موضوع چیه؟

ازکجا میخوام شروع کنم و به کجا برسم

یه مدته نوشتم...ازفقرآدما گرفته تا پریدن پدرا

درمورد همه چیزو همه کس گفتم جز خودم صفحه صفحه و

خط به خط زندگیا روخوندم و دوره کردم اما فرصت نکردم زندگی

خودم رو دوره کنم انقدر توی مادیات غرق شدم که روحم تو قفس جسمم محدودشده.....

اینو خودم حس میکنم....دیگه اون آدم همیشگی نیستم دیگه ازاون خلوتا و سرزنشاخبری نیست....

امروز میخوام خودم باشم خودی که مدتهابود توی کوچه پس کوچه های تنگ وجود

زمینیم گم شده بود..... خدایادوستت دارم ،امروز بالاخره خواستم....

وخواستم که از پیله های رنجور قلبم بیرون بیام و

سعی کنم تا ترانه های روحم رو باتوبازخونی

کنم ....خداجون! یه روز نیاد که

ازم رو برگردونیا....

توکه میدونی

چقدر بهت محتاجم

پس خودت این پیله های نفسانیت

رو توی من پاره کن.....همون پیله هایی که

نمیذارن تا ازشون دل ببرم و به وصال تو برسم....من به

رازو نیاز با تو عادت دیرینه دارم....ازهمون بچگی بهم یاد دادن

اگر یه روز یه جا گیر کردم و دیگه هیچ ابوالبشری نبود باز یکی هست که

صدامو بشنوه اون موقست که میتونم سرم رو به طرف آسمون بلند کنم و بگم :"خدایا فقط خودت "

،همیشه توروخوندم وبه امید رحمتت نفس کشیدم، مال دنیوی ندارم اما به خودم می بالم که: توی گوشه ی دلم یه گنجی دارم

که ثروتمند ترین آدم دنیام کرده.....من حتی به نام بزرگتم خشنودم....خدایا....این منم!! همون بنده ی گناهکارو

سراپاتقصیرت که تو،کلمه های نامربوطش رو توی قاموس زمان ومکانت ترجمه و تعبیر میکنی...

همونی که گاهی گذشته هاشوازیاد می بره و روزایی که با تو گذرونده رو فراموش می کنه،

خدایا حس میکنم باغ دلم تبدیل شده به یه برهوت با علفای هرزبغض و کینه،

وتوی وجود خودخواهم پنهان شده...خدایا بسه.....بسه از بس گل

غفلت چیدم و محصول حسرت درو کردم....

خدایا تو به من فهموندی که

زندگی بودن نیست/ شدنه

رفتن نیست/ رسیدنه

خدیا هرم گرماداره ذره ذره ی

وجودم رو میسوزونه....سنگ شدم...

.یه سنگ بی روح و بی خاصیت و سرد......

خدیا از دنیا فقط یک چیز میخوام و توخوب میدونی

که همیشه گفتم و میگم که با همون یک چیز خوشبخت ترینم

اما بعد از دنیا چی؟؟؟بعد از مادیات چی؟؟؟به همون بزرگیت قسم

که با بودن اون یک چیز فهمیدم که باید بهت نزدیک تر بشم....اون یادم انداخت که:

منم یه زمانی تو خرابات جــــــــــــنون تو سر میکردم....اون توی سرم این طرح رو انداخت....

طرح باتو بودن،دوباره به تو پیوستن،اون یادم داد که باتو هم میشه بازی کرد ،یه بازی متفاوت

بازی عشق،عشق ازجنس دیگه،وقتی که این جمله را برایم تداعی کرد که:هرچه دلم خواست نه آن میشود

هرچه خدا خواست همان میشود وچه زیبا آموختم که اختیاربهترینش آن است که دست یار یعنی تو باشد....پس برای آنچه میخواهم:

الهی وربی من لی غیرک

...


!!!