یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

قال ابوذر:عجبت لمن لا يجدقوتا فی بيته لم يخرج شاهرابسيفه

ابوذر می گويد:درشگفتم ازکسی که فقر را درخانه می بيند

ليک با شمشير برمردم نميشورد

امروز اون چیزی رو میگم که چندوقته بغضش داره خفم میکنه

من خیلی راحت درمورد فراموش شدن شهدا صحبت میکنم

و سعی میکنم که هرجور شده کاری کنم که یه نظری هم به گذشتمون داشته باشیم

و این درحالیه که ما انسانهایی که کنارمونم زندگی میکنندروهم یا فراموش کردیم

یا سعی میکنیم که فراموش کنیم

برای همتون پیش اومده که پشت چراغ قرمز یه دستی بیادو شیشه ی ماشینتونو پاک کنه...یا یه بچه

بیاد التماس کنه تا ازش یه بسته آدامس بخرید

و شما حتی بهش نگاه هم نکنید

اما شده ببینید یه بچه ی پنج شش ساله ساعت 9 شب که

همه ی بچه بالاشهریا شامشونو سیر خوردن و

شیر قبل از خوابشونم خوردن و مسواک زدن و

پدرو مادرشونو بوسیدن و تو رختخواب گرم و نرمشون

کنار شومینه یا بخاری یا شوفاژخوابیدن

کنار خیابون توی سرما روی جدول نشسته و چرت میزنه

درحالیکه بسته ی کبریتای نفروختش دستشه؟؟؟

آره!!!

آدم یادداستان دختر کبریت فروش میفته

پس چرا داستانای خارجی رو وارد فرهنگمون کردیم ؟؟؟

بشینیم و به جای حرفای چرت و پرت زدن یه کتاب بنویسیم درمورد کوزت هاوکبریت فروشای ایران

که البته به قول عزیزی اگر بخوایم همه ی اینا رو بگیم

مثنوی هفتاد من کاغذ میشه

به نظرتون یه پسر بچه ی کوچولوی 5 ساله وقتی که کنار خیابون گریه میکنه یعنی چشه؟؟؟

آره

اونم دل داره

یا گشنشه

یا سردشه

یا دلش برای پدرو مادرش تنگ شده

یا خوابش میاد

و یا

یکی از ما

آره یکی از بین من و شماها که ادعای انسانیت می کنیم بهش بی احترامی کرده

درسته، اون بچس ولی با همه ی بچگیش یه غرور مردونه داره

یا اینکه یه عروسک ناز یا یه توپرنگ وارنگ دست یه بچه ی دیگه دیده و دلش خواسته

و یا هزارتا چیز دیگه

فقط یه چیز میگم و حرفم رو تموم میکنم

بیاین یه کم

فقط یه کم به فکر همدیگه باشیم

تا حداقل بتونیم ثابت کنیم :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش زیک گوهرند

آقایون مسئول

روی صحبتم با شماست:

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شادو خندانید

یک نفر درآب دارد میسپارد جان

یک نفردارد که دست و پای دایم میزند

روی این دریای تندو تیره و سنگین که میدانید

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمر

درچه هنگامی بگویم من؟

یک نفردرآب دارد میکند،بیهوده،جان قربان

بیاین وقتی که سوار بر ماشینای آنچنانیتون از کنار مردم میگذرید

اون موقع که هیچ ماشینی حق نداره به ماشینتون نزدیک بشه

ازپشت همون شیشه های دودی که هیچ کس نمیبیندتون

شما یه نگاه به ما بندازید

و ببینید توی ایران اسلامی،کشوری که انقلاب کرد تا عدل و عدالت و اسلام بمونه

فقر داره ریشه ی بعضی رو خشک میکنه

ببینیداون بچه های کوچیکی که پشت ویترین مغازه ها ایستادن در حسرت یک شکلات

ببینید!!! شاید درک کنید معنای عدل علی توی کشور علی،فقط به شعارو....نیست

به خدا ما عادل نیستیم چرا که بین آدمای شمال شهرو جنوب شهرمون تفاوت

از زمین تا آسمونه

...


!!!