یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

پاییزه و پاییزه اشک مامان میریزه

خونه شده پرازدرد دست بابا سرد سرد

روصورت باباجون یه پارچه ی سفیده

مامان با گریه میگه ببین بابات پریده

قصه ی درد مارو فقط خدا شنیده

اما امروز من میگم بابا توی زندگیش چه زجری رو کشیده

آی قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته

یه پهلوون کوچیک بند کفشاشو بسته

میخواد بره به جبهه تا دشمن بشه خسته

مادرشو میبوسه و بعد نوبت باباست

بابا نگاش میکنه میگه خدا به همرات

پسر توی این لباس چقدر بزرگ و آقاست

آخه پسر یه مرده نور چشمای باباست

یه چند سالی گذشته پسر دیگه جوونه

حالا وقتش رسیده بشه مرد یه خونه

این موقس که گل عشق باز میزنه جوونه

مامان مهربونم با عشق میاد به خونه

بازم وقتش رسیده بابا بره به جبهه

میگه بعد عاشقی حالا وقت نبرده

یه مرد با صلابت بند کفشاشو بسته

گوشه ی سنگر حاجی با بچه ها نشسته

شب حمله رسیده وقت رازو نیازه

وقت خلوت با خدا خوندن یک نمازه

توحمله، باباجونم چه صحنه هایی دیده

ازهمون جا باباجون دردو رنج چشیده

همونجایی که دشمن بدجوری قیچیشون کرد

وقتی مهمات نبود دشمن گلوله میزد

اونجایی که بچه ها به خاک و خون غلتیدن

همونجایی که بی سر به آسمون رسیدن

همونجا که سینشون پرازیه گاز تلخ شد

سرفه و تاول و درد سوغات یه سفرشد

یه چند سالی که گذشت جنگم دیگه تموم شد

بابا اومد به خونه ،خونه پرازغرور شد

چند سالی با باباجون تا جبهه ها پریدیم

تو خاطر باباجون هرجایی سر کشیدیم

اما یهو یه روزی یه دیو اومد به خونه

همون که بی رحمه و توخونمون میمونه

همون که باباجونو داره شکستش میده

امونشو بریده بابامونو میبره

دیو بزرگ بدجوری چنگ میزنه به سینه

سرفه هدیه ی دیوه بابا داره میمیره

الهی که بمیرم شبا تا صبح میشینه

خودش رو با رفیقاش توی بهشت میبینه

دارو پیدا نمیشه کی دستشو میگیره؟؟

آهای غنیمت خورا این پهلوون جنگه

همون که از کودکی با دشمنا میجنگه

همون که جوونیشو توی جبهه ها داده

حالا گوشه ی خونه بادردو رنج افتاده

این همونه که یک روزصدتا رستم، پهلوون

حریفش نمیشدن دشمنای عراقی با اسم اون میمردن

حا لا ببین چجوری نحیف وزار وخسته است؟

از بی توجهی ها میبینی چه شکسته است؟

امروز دیگه باباجون طاقت دردو نداشت

بلند شدو چفیشو ازتوی طاقچه برداشت

اومدو تورختخواب با سرفه ها خوابیدش

بعد یه مدت مامان صداشو میشنیدش

بابا به رضامیگفت کار منم تمومه

رضا حواست باشه تفنگ زمین نمونه

باید اینو بدونی که جنگ ادامه داره

جبهه تو کشور ماست دشمن هنوز بیداره

اگر که غفلت کنی همین دشمن بد جوری دخلتو در میاره

اینو گفت و بابا جون دوباره سرفش گرفت

اونجا بودش که بابا دست رضا رو گرفت

گفت رضا جون بعد من تو مرد این خونه ای

نشون بده باباجون یه مرد نمونه ای

و بعد دیگه باباجون سرفه امونش نداد

روی سینه افتادو همونجا بابا، جون داد

حالا مردم بی درد دردمونو شنیدین؟

حالا میتونین بگین شما هم خیلی مردین؟

آهای اونی که راحت از درد ما میگذری

فکر کردی با مشکلا خیلی داری میجنگی؟

بیا یه همتی کن نشون بده که مردی

نشون بده که توهم با دشمنا میجنگی

اسلحتو بلند کن روی زمین افتاده

بجنگ با فقرو فساد دشمن زورش زیاده

بذار نشون بدیم که یاد شهید با ماهاست

تا وقتی که ایرانی با غیرتش سرپاست

نبرد ادامه داره ایران کشور دلهاست

...


!!!