یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

امروز چقدر دلم گرفت وقتی صدای غصه دار دوستی رو از پشت تلفن شنیدم

صدای محزونی که ازش بوی غربت بلند میشد

وامروز هواسردبودو ابری که شکستن رادیدولرزیدن دل را چشید

امروز بود که به سراب رسیدو درمیان

باد تمام درختان وجودش را به سخره گرفتند

ولالایی پرنده ها برایش تبدیل شد به کابوسی وحشتناک و سخت

امروز بود که درمرداب غرق شد و کسی به فریادش نرسید

و او بود که میمردو میشکست و کبوتر قلبش را به درو

دیوار قفس میکوبید شایدببینندش و به فریادش رسند

اما درها بسته بود و هیچکس اشکهای بلورین قلبش را نمیدید

امروز معنای تلخی عشق را چشیدو ازدردطاقت فرسایش درکنج عزلت جان داد

و گذرعمررابه سیاهی در جاده ی تباهی به نظاره نشست

بوی کافور درفضاپیچیده بود و عشق کفن میشددرقلبش

و او مهر را درغربتی تلخ به دوراز همه با اشک حسرت

غسل دادو باخون دل به خاک سپردش

تا شاید خاک سردتحمل درد فراق را آسان نماید

اما نشد

و نمیشد

و او میدانست که قلبش درگوشه ی تنهایی

جان خواهد داد و دق خواهد نمود

او سزاوار نبود

سزاوار عذابی اینچنین سخت نبود

سزاوار نبود تا اینگونه با تقدیرش به بازی گرفته شود

وای برما که گلبرگ عاطفه اش را به بازی گرفتیم و خود را دراین بازی پیروز دانستیم

بی آنکه بدانیم با پیروزیمان مرگ احساس را به دیگری هدیه خواهیم داد

...


!!!