یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

بسم رب الحسین(ع)

گاهی وقتا که آدم میشینه و باخاطراتش سفر میکنه

میفهمه که چقدر زمان زود میگذره

پارسال همین موقعابود که با نوشتن این مطلب یه جنجال توی وبلاگ بوجود

اومدو تقریبا یه قضاوت و ....صورت گرفت

همون قضاوتی که خیلی چیزاروتغییرداد

خیلی چیزا

شاید هیچوقت به ذهنمونم خطور نمیکرد که یه نوشته یه روز بتونه اینقدر موثر بوده باشه

یه نوشته ای که توش پرازخاطره و احساسه

همون نوشته ای که قسمت بودو برحسب اتفاق وخیلی اتفاقی پاک شد

همون نوشته ای که با پاک شدنش باعث شد اشک روی گونه هام به حرکت دربیاد

این نوشته و متن یه دریچه است برای یه شروع دوباره

یک سال ودقیقا یک سال ازپاک شدن اون نوشته میگذره

ومن امروز اونو دوباره با یه حس تازه مینویسم

یه حسی که ریشه های وجودیم رو استحکام بخشید

یه حس که همیشه و دورادور تشویقم میکنه تا بنویسم

یه حس که توی این یه سال همیشه باهام همراه بوده

و حتی توسخت ترین شرایط هم تنهام نذاشت

راستش احساس میکنم دیگه اون حس با گوشت و پوست و خونم عجین شده

من این حس رو میپرستم و بهش احترام میذارم

آی قصه قصه قصه،نون و پنیروپسته

کنارسفره هفت سین،مامان تنهانشسته

سیب و سماغ وسبزه،سنبلادسته دسته

سنجدوسیروسرکه،قلب مامان شکسته

بارفتن باباجون،روصورت قشنگش غبارغم نشسته

پارسال بودش که بابا،بادردوباسرفه ها

بایک رنگ پریده،بااشکای دودیده

باصدای قشنگش،بادست خوب و گرمش

باچشم مهربونش،بالبخندملیحش

یه گوشه ای نشستش،گمون کنم که باباهمونجاعهدوبستش

همونجابودباباجون مست و خراباتی شد

همونجابودکه باباسائل میخونه شد

همونجاکه باباجون فاصله ای نمیدید

پرده هاافتاده بود،فقط خدارو میدید

همونجایی که بابادادزدوگفتش خدا!!

عشقم اینه که یه روز بیام پیش شهیدا

همونجابودکه یکهوتنگ افتادوآبش ریخت

همونجایی که ماهی له له زدو هی جنبید

آره همونجابودکه باباچشماشوبستش

باکوله باری از عشق بارسفرروبستش

هرچی که گریه کردیم،بهاروکینه کردیم

امابابابرنگشت،قلب مامان همونجابدجوری انگارشیکست

امامامان دلیره،میگن همسرشهیده

مامان خسته نمیشه تاوقتی عشق همینه

حتی اگه همه عمر کنارسفره هفت سین بخوادتنهابشینه

تاوقتی که اون بالا،اونجاتوعرش خدا

بابامارو میبینه

ماهی سرخ قرمز

تو تنگ تَنگ و سختش

دریاهارو میبینه

عید همگی پیشاپیش مبارک

انشاالله سال جدید توام باشه با خوشی و سعادت و بهروزی

وهمیشه و همواره همای سعادت پروازگرزندگانیتون باشه و

صدچنین سال زنده باشید

راستی سرسفره هفت سين مارو ازدعای خيرتون محروم نکنيد

 

...


!!!