یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

دیروزهادرکودکی غرق بودم بی آنکه بدانم آینده ای نزدیک است، شب ها دررویای کودکانه ام نقشه ی خرید عروسکی را میکشیدم که روزها ازپس شیشه ها به نظاره اش نشسته بودم. آنقدر دررویاو بازیهای کودکانه ام غرق بودم که هرگزندانستم زمان چگونه سپری گشت و من روزی باروپوشی برتن و کیفی بردوش و عروسکی دردست راهی مکانی شدم که هرگزدوستش نداشتم آنجایی که مرامجبور میکرد ساعتهای متمادی ازمادر دوربمانم و دیگر نتوانم ازگلبوسه های نابش بهره گیرم،پس چه خوب بود که ازهمان ابتداناسازگاری را آغاز مینمودم ،آری من گریستم گریستم برترس دوری، برتنهایی و غم و گریستم تا مفری یابم از آن محیط غریب

اما دیربودچراکه مادر رفت و من ماندم و توهمی ترسناک با تنها همدم همیشگیم، آری عروسک را میگویم همان عروسک رویاهایم،آه چه تنها بودم درمحیطی که همه همسنم بودندپس گوشه ای را گزیدم تا درخلوت با عروسکم به سخن بپردازم.....اما ...اما مدتی که گذشت دستی گرم برشانه ام نشست،دستی که بوی مادر رامیداد،دستی که بامن غریبه نبود...انگار سالهابود مرامیشناخت....درمقابلم زانوزد...دستان کوچکم را دردست گرفت....با گرمای مادرانه اش اشکهایم را زدود و کنارم ماند....کنارم ماند تا دوستش داشته باشم...واونمیدانست و یامیدانست و به روی خود نمی آورد که من ارهمان ابتدا مجذوب گرمای نگاهش شدم....اوبامن حرف میزد و من دیگر نیازی به عروسک کوچکم نداشتم...پس عروسک را به کناری انداختم و قلم را ازدستان او گرفتم....آری همان قلمی را که اوبدان معنا بخشید...قلمی که اگر اونبود هرگز نمیتوانست کوهها و دشتها را ترسیم کند....و شعر بازباران را بسراید....ومن هرگز آن قلم را به زمین ننهادم....فردادیگر مدرسه برای من محیطی زجر آور نبودچراکه همدمی داشتم که مصاحبت بااوبه دنیایی می ارزید.....نجوای کودکانه درکلاس طنین می انداخت وکلاس سرشار ازنوای همکلاسی میشد...معلم دریک سوی کلاس می ایستادو حسی سرشار ازعشق و ایمان و علم ازیک سوی کلاس به سویی دیگر انتقال می یافت...شنیده بودم که دورترها کلاسها به روش پادگانی اداره میشد....اما من امروز دیگر درخبردار ناظم حسی از قدرت نمیدیدم....اوبوی نارنج میدادومن ازحضورش مست میشدم...آری این بود تفسیرعاشقانه ازفضای کلاس....بازآموزی دانسته ها....روشن ساختن چراغ جهان برچشم های نابیناوکودکان.....این بود روایت معلم ازدرس وعلمی که ثروت نداشت و بگذارید بگویم این را که چه غیرمنصفانه بعضا نادیده اش گرفتیم و نیندیشیدیم به طفل گریزپایی که اوحتی توانست جمعه ها به مکتب بیاوردش...نمیدانم این را بگویم یا نه؟ اما بگذارید بگویم که جهان و فن اوری باعث شد تا آن خیال سحرانگیز که ازلابلای داستان<< زاغ و روباه>> توی <<جنگلهای گیلان>> میپیچید درخیابان های شلوغمان به فراموشی سپرده شود....آری جهان بی رحم شد تا موضوع انشا به جای علم و ثروت خیالی به کودکان فلسطین و عراق اختصاص پیداکند.....جهان باعث شد تا موضوع انشاهای قدیم برای همیشه در راهروهای مدرسه گم شود....دانش کلاسیک و یادگیری کهنسال به تکنولوژی واگذار شدتا حل المسایل سعی کند تا اخرین نقش معلم را نیز ازاو بگیرد ....کامپیوترجای انشا و ریاضیات و ورزش را گرفت....حیاط مدرسه ها کوچک شد اما زمان ازچرخش نایستاد....وهیچ چیز برای معلم تغییر نکرد...هنوز که هنوز است این معلم است که سربلندی را سبب میشود ،این معلم است که دردریای علمش غرقمان میکند تا امروز این ماباشیم که برقله های عزت و سعادت بایستیم و به جهانی اعلام کنیم که<< چو ایران نباشد تن من مباد>>...اگر امروز مفتخریم که به انرژی هسته ای دست یا فته ایم دربطن این موفقیت حضور پرفروغ معلم نمایان است...وچه زیبا ست اگرهممان بتوانیم راه اورا بپیماییم...امروز که سخنی میگویم گردسفیدونرمی که روزگاری ازلابلای حرکت انگشتان او به هوابرخاسته بوداینک که اجازه ی گریز ازجهان را به اونداده اندبازگشته و برموهای همدم کودکیم نشسته است....آری او پیرشد....امانقش خیالش ازخاطرم زدوده نشد....او به من آموخت اندیشیدن را نه اندیشه هارا....اوکه شمع شد شعله شد و سوخت تا من بیاموزم بودن را وچگونه انسان ماندن را.....بگذارید صادقانه ناجیم را معرفی کنم آری اوبود که روحم را رهایی بخشید و با دستان پرمهرش دستان نحیفوکوچکم گرفت و پابه پا برد اوکه با نگاه پاکش پله هایی ازشوق،رویهم لغزاندتا ازآن عشق به بام ملکوت بخرامیم و برسانیم نفسی را به عروج...اوبه من درسی داد درس واقع نگری،تاختن همره چاپار زمان،درقفس ساختن مرغک پران به هوا....اوحقایق را گفت قصه ی واقعی حسرت و حرمان و دریغ....قصه ی وصل،پس از فصل خزان دیده ی عشق و هزاران و هزاران نکته....و من مانده ام که امروز چرا نقشی دیگر از دهقان فداکار نمیزنیم مگر نه این است که او جان هزاران آدم را ازمرگ رهایی بخشید مگر نه این است که معلم تمامی پرتگاههای جهل رانشانمان داد پس چرا هرگز نگفتیم زنده باد دهقان فداکار؟؟؟اوکه نامش بی ریاترین واژه ی دنیاست....و کلامش زیباترین موسیقی حیات؟؟اوکه حرفهایش را درکلاس مهربانی شنیدیم و زنگ اول را بااو سرودی آسمانی خواندیم....اوکه به قلب کوچکمان غرورو شادی را هدیه داد و به ما آموخت که درنگاه کیف و دفترمان شوق فرداهایی دور پنهان است....اوکه سبزبودو آبی مثل جنگل مثل دریا....اوکه نامش درکنار تمام کتابهایم پیدابود و چه زیبا با اوسفرکردیم به دنیای مولکول و ذره و چه زیبابود سفری که با او داشتیم به صدها سال قبل با تاریخ کهنمان و چه زیباتر عکسهای یادگاری که درجای جای ایران گرفتیم....دیگر ضربو تقسیم محبت و عاطفه سخت نبود چرا که ما محلول عشقو یکرنگی را ازدستان ساقیگرش نوشیده بودیم....و دیگر گذر از سطح شیب دار زندگی سخت نبود چرا که اجتماع هنجار داشت...این را صادقانه میگویم قلم را هرگز زمین نگذاشته ام و نخواهم گذاشت چرا که اوتنها یادگاریست که همیشه برایم باقی خواهد ماند....و من اینجا به تمام انهایی که بودند تا بمانم اعلام میکنم شکوه لطفتان را باکدامین عمر صدساله پاسخ میتوانم گفت؟؟؟

مرا این دست های گرم این جان های سرشار ازصفا،یک عمر پروردستدلم در عطر این محبت های رنگین زندگی کردست.نگاه مهرتان جانبخش چون خورشید به روی لحظه های من درخشیدست.به جانم نیروی گفتار بخشیدست.....صفای مهرتان را با سراپای وجودم،باتمام تاروپودم میپذیرم.میبرم با خویش.مراتاجاودان سرمست خواهد کرد بش از پیشصفای مهرتان همواره برمن میفشاند نور اگز ازجان من یک ذره ماند درجهان درکهکشانی دور....تواي خورشيىروزوشب که نورت روشنی بخش است و جاویدان،مبارک باد لحظه لحظه های زندگی تو بهر جایی که هستی خانه یا اندر دبستان و دبیرستان و دانشگاه و دیگر مهدهای علم و دانش درپژوهش یا که آموزش،به هرسویی و هرکویی و هرکاری که داری خویشتن مشغول ،خواهانیم شادی تو و هرکس که باشد درپی راهت ،چه خویشان و چه شاگردان و همکاران ،قرین باسعادت،شادکامی و سلامت،درتمام زندگی و با سروری جاودان و توامان با چهره ای خندان

...


!!!