یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

بازهم سلام!!!

آهای دوست قديمی!!

بیا بامن یکی شو دست توی دستم بذار

خسته نمیشی بیا قدم رو چشمام بذار

بیاتاپربگیریم بریم تااون بالاها

بیاتااوج بگیریم بریم اونور دنیا

بریم به اون دنیا که توش همه چی فرق داره

غیرت و مردونگی اونجا زورش زیاده

بیا بریم اونجایی که حرمتش زیاده

توهرذره ازخاکش هزارتالاله خاکه

وقتی که اوج بگیری توآسمون میبینی

لاله های قرمزو تو آسمون میچینی

آهای یواش تند نرو!باپاهای تن نرو

وایسا باید پاک بشی!ازبدی آزاد بشی

اونجا دیگه فرق داره اونجا دودی نداره

توخاک اون منطقه دروغ جایی نداره

حالا بذار من بگم برات ازاون قدیما

ازاونایی که رفتن، ازپاکی آدما

یا که میخوای بگم من برات ازاین زمونه؟

ازاینکه توی دنیا صداقتی نمونده؟

میخوای بگم بدونی بابام چرا شهیده؟

میخوای بگم که زهرا چرا اونو ندیده؟

آی قصه قصه قصه،نون و پنیرو پسته

مامان تو بیمارستان پشت یه در نشسته

چندروزیه باباجون دیگه چشماشو بسته

چندروزه که باباجون دیگه حالی نداره

یه کوچولوی نازم حالا دیگه توراهه

تو اتاق باباجون آشوبی برپا شده

بیرون، رنگ مامان جون بدجوری کمرنگ شده

بابا توی اون اتاق دیگه نفس نداره

اینوربیرون اتاق نوزاد ماتوراهه

ازتو اتاق بابا دیگه صدا نمیاد

اما اینجا، این بیرون صدای گریه میاد

بابام رفت و بامرگش دردی به دلها گذاشت

اما بابا یه هدیه برای ما فرستاد

همون هدیه ای که حالا باباشو میخواد

هرروز گریه میکنه آغوش اونو میخواد

وقتی شبا میخوابه تاصبح با باباجونه

کنار قبر بابا هی میگریه بهونه

میگه بابا کجایی؟دلم برات تنگ شده؟

الهی من بمیرم چرا رنگت زرد شده؟

بابا برات بمیرم نگی یه وقت مریضی

بابا عیده نمیخوای عیدی مارو بدی؟

مامان میگه باباجون اونجا خیلی عالیه

راست بگو، من میدونم جای ماهم خالیه؟

بابا یه کم شیرینی برای من میاری؟

یه کیف نازو خوشگل برالیلا میاری؟

بابامامان مریضه،داروش پیدا نمیشه

بابامیشه داروی مامانمم بیاری؟

بابا بگو دروغه که هیچ موقع نمیای

بابا دلت گرفته؟دیگه منو نمیخوای؟

اون میگه و مامان جون یه گوشه ای میشینه

بادردو شرم و غصه سررو پایین میگیره

اما زهرا هردفعه روی زانوش میشینه

میگه مامان نبینم اشک توچشات بشینه

مامان دیگه نمیخوام من شیرینی نمیخوام

مامان یعنی میگی که بابا دیگه پیشم نمیاد؟

و باز جواب همونه نه عزیزم!بابا جون دیگه هیچوقت نمیاد

آهای آهای کبوتر،آهای آهای دوست من

حالا که این قصه ی درد منو شنیدی

حالا که با صداقت تو منطقه پریدی

فقط حواست باشه چشمو یهو نبندی

یه وقت غرور نگیرت به دنیا دل ببندی

قصه گفتم بدونی فقرو سختی زیاده

تواین دورو زمونه خیلی چیزا سیاهه

اما عشق و صداقت ازپادرش میاره

گریه ی فقرو دردو خوب جوری در میاره

بالا رفتیم ماست بود،پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی فقرو فساد ازاولش دروغ بود

...


!!!