یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

 

 اين زمستان هنوز نيامده چقدر دلگيراست

امسال زمستون ازهمه ی سالاسردتره.....خيلی سخته که همش به فکر يک چيز باشی و اون ديگه نباشه....امروزا وقتی که ازپنجره ی اتاقم به بيرون زل ميزنم روشنی هيچ چراغی نظرم رو جلب نميکنه....امسال چراغ خونه ی مادربزرگ ديگه روشن نيست.و شايد چراغ خيلی ازخونه ها خاموش شده باشه...امسال گلدونای مادری برای اولين بار سرماوبرف رو تجربه کردن...آره همون گلدونايی که مادری مثل بچه هاش ازشون مراقبت ميکرد امسال زمستون حتما دعا کردن که کاش با مادری رفته بودن......همه کم کم داره يادشون ميره که يه روز اون بينمون بودو چه بسا وقتی که بودهم نفهميدند که هست.....دلم برای حرف زدنای شيرين و قربون صدقه های بامزش تنگ شده....دلم برای دلسوزيای خيرخواهانش که هيچوقت نفهميدمشون تنگ شده.....چقدر دلم ميخواست بود تا گونه های سرخشو که اين اواخر به زردی کشيده شده بود ميبوسيدم....کاش بود تا موهامو شونه ميزدو برام ازقديما ميگفت.....کاش..........

شب چله ی پارسال برامون فالای حافظمونو ميخونداما نذاشت تابرای خودش فال بگيريم تا بخونه.....وقتی که ازش دليلشو پرسيديم گفت :من افتاب لب بومم فرقی نميکنه که ديگه چی ميخواد برام بياد.....

حالا مونديم که امسال فالامونو کی ميخواد بخونه.....اون اوايل اسمش همش سرزبونا بود اما الان ديگه داره کم کم تبديل به يه خاطره ی کهنه ميشه ....دلم برای خودم هم ميسوزه که اينجوری دنيارو چسبيدم بدون توجه به اينکه :عاقبت خاک گل کوزه گران خواهيم شد

...


!!!