
هوا ابریه و دل من ابری تر
کلاغای سیاه روی بوم خونه ها میخونن و غارغارشون جزغم غربت هیچ سود دیگه ای نداره.....خسته ام!خسته ترازهمیشه
روحم
جسمم
قلبم
وحتی قلمم
این روزا من:؛ منم؛وفقط من بدون هیچ بال و پری برای پرواز.....شوررسیدن به اون بالاها یه روزایی انقدر منو باخودش بالا کشیده بود که هیچ وقت فکر برگشت به من درونیم رو نمیکردم اما امروز این فقط ؛منم؛یه ادم مثل همه ،با همون نگاه باهمون حرکت،مثل یه مجسمه ی بی روح درحال آمدو شدم و فقط خودم و خودم میدونم که درون این قلب خسته چه آشوبیه ازحرفایی که نمیتونه به زبون بیاره......چه اشوبیه ازناعدالتی و نامردمی ها،چه بلواییه از بی مهری و کم محبتیا......ازخودم خسته ام
ازخودی که هرروز انقدر توی نفسانیاتش دست و پا زده و فرو رفته که هیچ وقت نفهمیده داره غرق میشه و حالا هیچ راهی نیست برای رهایی ازگل و لایی که اجازه ی فرار رو نمیدن.....اینو اون روزی فهمیدم که ۲ساعت و درست ۲ساعت باخودم با اون ذهنم که به زمین خورده کلنجار رفتم تادوخط و فقط دوخط بنویسم و نشد......دستمو بستن!حقم دارن!نباید بذارن که یه آدم گناهکارو سراپاتقصیرو بی مسئولیت،یه ادمی که چندقدم تا فناشدن فاصله داره حتی دستش به قلمش بره تا بخواد حتی اسمشونو ببره......
نمیدونم!!!!
شاید اگر ننویسم بهتر باشه.....اما من که رو برنگردوندم میخوام دستمو بگیرن تاآروم آروم به ساحل نجات برسم.....اگه شده هزار بار شبهای جمعه برم سرمزارشونو زاربزنم این کارو میکنم تا فقط یه نظر یه نظر به من بندازن و من فقط بتونم یه بار دیگه قلم به دست بگیرم
توی این روزای عزیز منو فراموش نکنید.....
یاحق و
التماس دعای خیر
...