یاد یاران
شهر ازعاطفه خالی است خدارحم کند...






رهپو  24

فاتحه الکتاب
گذشته ها
آخرین واگویه ها
...
مشق عشق
دیروز
مادربزرگ مهربانم
چشمان سیاه
مهد
ساغر
حس عجیب!
۱۳۸۸/٤/٢٠
چرا؟؟


امام موسی صدر(٢)

رهپو24:نگارنده درد



کوله عشق
تیر ٩٢
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


همسفران
میکده
دیده بان
دریچه ای به سوی ملکوت
دختران آسمانی
سبوی عشق
مرکز فرهنگی شهید آوینی
یک شاخه محبت
حاج حمید
سایت مناجات
ساقی میکده
در خاکستر افکار من
مسافرسبز
سالک ساقی
آب آيينه
راويان قصه های ازيادرفته
شخصی نويس
لاهوتيان
نگاهی نو
پلاک يعنی هويت
هم درد
بی نشان
پروانه های عاشق
غنچه های بهشتی
طلب دیدار
گنبدافلاک
خاطره
بچه شهید
فاطر
خاکریز
خاکریز سبز
سمانه
  rss 2.0  



لوگوی دوستان

   

بابای مهربون من

يادم مياد بچه بودم ،دور بابا می چرخيدم،اون می گرفت نازم می کرد، بوسه ای رو موهام می کرد ،می گفت:بيا قصه بگم،از جنگ و از جبهه بگم، منو رو پاهاش می نشوند بعدم سفر به شهر نور،تو قصه های بابا جون چه شادی و غمی بودش ،ريختن خون شهدا ،صدای اون خمپاره ها ،کشتن ديو و دشمنا.

اما هميشه بابا جون يه جايی سرفش می گرفت اشک تو چشاش جمع می شدو دردی تو سينش می پيچيد،بابای مهربون من بااون چشای نافذش،ابروهای کمونی و ريشهای نرم صورتش،رنگ از صورتش می پريد

بابا می گفت:عزيزکم،دختر خوب و کوچکم،يه روز توی يه شهر نور،يه شهر که بود پرازغرور،پرازملايک صبور،چشمها يهو بارونی شد سينه ی اون پرستو ها شکست و دنيا تيره شد.

پرستوهای مهربون،ملايک خوب و صبور،سرفه می کردن بابا جون،بعضی ازاون فرشته ها سرفه امونشون نداد،رفتن به اونور زمين،يه جاپرازعشقو یقين .

يه جاکه خيچ کس توی اون شيميايی نمی زدش،يه جا که هيچکس توی اون گلوله ای نميزدش.آره دخترکوچکم پرستوها پريدن و به آرزوشون رسيدن ،آرزوی رسيدن و عشق رو به جون خريدن

بابامی گفت :دخترکم،يه روز منم پر ميزنم،اما بدون که هميشه بهت

بابا سر ميزنم.

يادت باشه قصه ی ما يه قصه ی واقعيه ،برای توازدل من هميشه يادگاريه

...


!!!