
آئينه ها هم فريبكار شده اند....
مدتهاست خودم را آنطور كه هستم ، نديده ام...
دلم گرفته است ازاين دنيای پوچ تودرتو
انزجارو تنفر وجودم را گرفته
تنفر از خود
ازدنيا
ازاين وانفسای روزگار
آسمان دلم ابريست
شايد اشاره ای اگر باشد بغض دلم راهی يابد برای فرياد
دلم ميگيرد وقتی درخيابان های شلوغ تهران حرکت ميکنم
ميپوسم وقتی نگاه ملتمس کودکی را ميبينم
ميسوزم وقتی که زنها درکوچه های امامزاده دست به چادرم ميشوند برای خريد مقداری گندم
چقدر نامردمي؟؟؟؟
تاکی بی عدالتي؟؟؟؟
کجاست منتقم؟؟؟؟
کجاست مهرو محبت؟؟؟؟
آسمانی بی ابر نفاق و کينه نيز هست؟؟؟؟
کاش تهران سامرايی ديگر نميشد
کاش....!!!
کاش پر ميکشيدم ميپريدم تا اوج
کاش بالهای خيالم بازهم شوق پرواز داشت
کاش پرنده ميشدم
...