
نميدانم درطی مسير عشق کدام کوچه را اشتباه رفتيم که به اينجا رسيديم؟

نميدانم برای شمردن ثانيه ها چقدر درنگ داشته ايم که ساعتهای وصل را ميان خاکستری دودهای ماشينهای ماشينی گم کرديم
نميدانم چه کرديم که واژه های ايثار اينقدر غريب شدند برای ذهنهای خسته ازروزمرگيمان
چه کرديم که بسيج که روزی لشکر مخلص خدا بود درديدعده ای به واحدی تبديل شد که هيچ محلی ازاعراب ندارد؟
چه کرديم که اولين باد که آمد تنها کاری که کرد کلاههای غيرت را ازمردانمان دزديدو چادر ها را از...؟

چه کرديم که مردها نگران آزادی فراموش شده ی خفته درزير دستکهای جهنم زنان شدند؟
چه کرديم که آزادی دربی بندوباری معنا شدو حجاب درمحدوديت
......
.........
...............؟
وهزارويک سوال بی جواب ديگر
آيا کسی پاسخی برای خونهای جاری شده ی درجريان دارد؟

کسی پاسخی برای دستهای به عرش رسیده و بازنگشته دارد؟

کسی ميتواند نور چشمی باشد به چشمانی که نوردنيوی را نميبيند؟
و جاده ای که به عشق می رسد به خوبی ترسيم ميکند

کسی ميتواند با سرود سرفه های شبانه وتاولهای روزانه ی آسمانيان همنوايی کند؟؟
وامروز مانده ام با اين سوال بی جواب که واقعا دغدغه ی ما چيست؟
آزادي؟
بی بندو باري؟
دفن عشق؟
پايمال کردن شقايق؟
شادي؟؟؟
توبگو
...