
هوا گرم بودو آتش خشم و کین دیوها برگرما می افزود...اشک فراق بودو چشمانی منتظر...بمب بودو وحشت و دردو...وتنهاصدای زمزمه ی هل من ناصرت درمیان نخل های بی سر میپیچید ومن مانده ام که چگونه دستهای قلم شده ی نخلهایت توانست ازداغ هجران بنویسد هرگز داستان اسارت و درد اینگونه برایم روایت نشده بود...تبدیل سیاهی و شب به سپیدی و صبح با تعریف هزارو یک شب شهرزادی.
وامروز نیز درخاک پرعشقت روشنایی یاد لاله ها غربت کوچه های نامردمی را به سپیدی میکشاند،آری مانیز ناله ی محزون نی را که هنوز درغریبی و اسیری مینوازد میشنویم.مانیز گردش پروانه های سوخته بال را به گرد شمع عشق میبینیم.ومن امروزپس از سالها رهاییت بوی عاطفه و باروت را ازخیابان های شلوغ و پرهیاهویت حس میکنم.واروند هنوز غرش کنان راه پرپیچ و خم زندگی را درپیش میگیرد.ولبخندی شیرین و ملکوتی میزند به آفتاب دلفریب و درزمزمه ی مبهمش هنوز میتوان حدیث جانبازی را سرود که درخرمشهر باخدا معامله کرد.واروند آن روز با فرات تشنه لب کربلا همصدا گشت .امروز صدای چکاچک شمشیرشقایق های دشت کربلا باصفیر گلوله های لاله های خرمشهر درمی امیزدو ترانه ای میسراید از شجاعت و ایثار.
هنوز که هنوز است زندگی جاریست....تاشقایق هست زندگی باید کردو من یاد ندارم که شقایق رنگی از بیرنگی بگیرد درخاطرمان...ان روزها که سوختی و ساختیو شکستی اما ازپا نیفتادی هرگز باورنمیکردیم که روزی سرافرازیت را جشن بگیریم
تور فته بودی
شاید دیگر امیدی نبود برای بازگشتت اما ایستادی...ایستادی تا بفهمانی که هررفتی به معنای مرگ نیست...شاید میخواستی بادوریت یادمان دهی که برای حفظ معشوق باید بیشتر تلاش کرد...باید به راه عاشقی قدم مردانه زد....وامروز تو بامعنای پیروزی و تفسیر استقامت هنوز میل به ماندن داری خرمشهر خونین...پس باش تا بمانیم با بودنت
.jpg)
نميدونم چرا اينقدر ازدنيـــــــــــــــا عقب افتادم.....
...