
ديريست که شقايق عاشق را ازکوير سرخ ميچينيم و درگلدان انتظار می کاريم.و باران بغض تنها مرهمی است که برداغ شقايق ميگريد،کاش قصيده ی انتظارکوتاهتر ازيک غزل عاشق بود که بغض شقايق را بی پاسخ نمی گذاشت

مولاجان!
چه بگوييم در تسلای دل شکسته تان؟
ديدی چه ظالمانه تلالو خورشيد زرين سامرا را ازما گرفتند؟
ديدی که خانه و عبادتگاهت چگونه درغبار کينه ودشمنی نشست؟
و چگونه قلب مشتاقانت درحرارت اين مظلوميت و غربت ذوب شد؟
مولای تنهايم!
حرمت حريمت را پاس نداشتند
احترام قدمگاهت را نگاه نداشتند
و منزلگه مقربان الهی را ويران کردند
آقا
درکدام نينوا قيام خواهی کرد تا زينب گونه مشت هايمان را برای رسوايی
يزيديان گره کنيم
آقا ازآستين غيبت بيرون بيا و حرمت ياس را به کوچه های ما بازگردان
چرا که هنوز مادرت تنها برای نام علی سيلی ميخورد.
آقا بيا و بگو چگونه کنار بياييم با دجال هايی که حتی به دوست داشته هايمان نيز رحم نميکنند
آقا!
ما که سر برآستانت نهاده ايم و دل را درحريمت صيقل
ادرکنی مولا
