
امروز برگ تاییدی دردستانم بود و قلمی نبود برای امضا
خواستم آسمان را به ریسمان ببافم ....اما نشد
خواستم بایستم و بگویم نه!!!اما نشد
شاید نبودن قلم بهانه ای بود برای رد آنچه که من نیز دوستش نداشتم
پس بهانه آوردم...اما نشد
چرا که اوبسیار قلم داشت
قلمش را گرفتم سیاه بود
سیاه سیاه
قلم کاغذ را لمس کرد
اما لرزید
وقتی چشمانش به خط خطی ها خورد ترسید
قلم را پس دادم
گفتم: نه!
اینبار شد
قلم سیاه بانوری که من میشناختمش مغایرت داشت
پس ایستادم به خاطر آنچه که دوستش نمیداشتم
سنگینی نگاه پرسشگرو ملامتگرش وجودم را منجمد میکرد
شاید باز هم همان فلسفه ی املگرایی در ذهنش نقش می بست
چه اهمیت دارد؟؟؟؟!
مهم این است که من نورچادر سیاهم را با هیچ قلم سیاهی به تباهی نمیکشانم
واین بار من شادم که قلب و عقل موازی نبودنقطه ای مشترک
پس
نقطه سر خط.
