
چروکی زيرچشم
دستانی با تاول عشق آشنا
با صدايی لرزان از بوی ماهی مرده
ونگاهی منتظر عروج
ونردبانی برای پرواز
اين بود تفسير عاشقانه ی پدر
ازآنچه که ديگر رنگی از غبار به خود ميگرفت دراذهان ما
وپدر انقدر پاک بود که فرشته ی شانه ی چپش گناهان مارا می نوشت
بارهاگفته بود برايش از چشمانش بنويسم
چه بگويم؟؟
من که چشمی نميبينم!!
آرام بگير ليلاجان که هق هق تو تمام حجم خاکی شانه هايم راتکانده است
ما باپدر ازاين قرار ها نداشتيم که *قرارمان* را باخود ببرد!
پس چگونه سنگينی اين تابوت مصيبت را به دوش خواهيم کشيد؟؟
آرام بگير ليلای من
پدر امروز قابی را که من ناشيانه برايش رقم زدم بی چشم می بيند!!
ناله های شبانه ی پدر آرام گرفت و ما
دربهت سکوت جای خالی سرفه هايش را فرياد ميزنيم!!
آرام بگير ليلا
پدر امشب بی درد ميخوابد.....!
...