

واينبار:
خدای خوبم سلام
شرمنده ام...
خوب ميدونم که دير اومدم اما اومدم با همه ی گناه و سياهی اعمالم اومدم
آخه خدايا سرم به سنگ خورده
هرجاکه سر زدم امن تر از آغوش تو پيدانکردم
چندساله که سردرگم توی دنيا گشتم و هربار همين ماه اومدم سراغت
هرسال همين موقع توبه کردم و ازت خواستم که ازبنده ی حقيرت رو برنگردونی
آره من هرسال بهت التماس کردم تا بذاری توی مهمونيت شرکت کنم و تو هربار باروی گشاده خواستمو پذيرفتی
اما من چی؟
من چی که تا ازاين سفره سير شدم ازت رو برگردوندم و دودستی چسبيدم به دنيا که يه وقت ازدستم فرار نکنه؟
من چی که هزار بار ديدم که همسايم گرسنس و بهش اعتنا نکردم؟
من چی که ازکنارالتماسهای بچه هابرای خريد يه بسته آدامس با غرور گذشتم و فقط به اين دقت کردم که دست اونا بهم نخوره؟
آخه اگه اونا به من ميخوردن از مقام من کم ميشد مگه نه؟
نميدونم با چه رويی باز اومدم سراغت؟
اما خداجون به همون بزرگيت فقط تورو دارم که مطمئنم هميشه باهامی و تنهام نميذاری
فقط ميتونم به تو تکيه کنم و ازتو کمک بخوام
پس اين بارم دست رد به سينم نزن و بذار توی مهمونيت شرکت کنم...شايد اين بار با دفعات ديگه فرق داشته باشه
شايد اين بار من هم آدم بشم

پ.ن۱:کاش ماهم آفتابی ميشديم....
پ.ن۲:سفير عشقم و به عشقت مبتلا....
پ.ن۳:جون عزيزتون توی اين روزای عزيز مارو هم فراموش نکنيد
پ.ن۴:خيلی دلم ميخواست مطلبم حسابی ادبی باشه..اما حيف احوالاتمون رو به نزول تو منجلاب دنياست...شما دعا کنيد حداقل تا گردن توی اين گنداب گناه فرو نريم....که اگه حتی يه ذره هم اميدی برای صعود بود قلممون ازحرکت نمی ايستاد
...