
روزهاست که دورم ازاين کلبه ی احزانم
روزهاست که می انديشم و می انديشم برای گلستان شدنش
اما امروز به اين نتيجه رسيدم که تاغمی نباشدو حقيقتي، هيچگاه گل عشقی نميرويد
من کبوتر جلد اين خانه ام باسنگ هم رهايش نميکنم
مهم نيست اگر مرامتهم ميکنند به بانوی غم!!!
مهم نيست که من سرگردان وادی عشقم
مهم اين است که ليلا ازمن راضیست
مهم اين است که من ازکنار نگاه معصومانه ی کودکان با نگاه تکبر نميگذرم
مهم اين است که من برای پدرميسرايم و دردهايش
برای مادرميگويم و غم هايش
و برای خود ميگويم و رازهای درونيم
رازهايی که تنها من دانم و خدای مهربانم
من امروز بازگشتم
باهمان غم
با همان حرفها
چراکه معتقدم دردنامه های من برای من است و امثال من
آنان که دردعشق را گوشه ی چشمی ديده اند
آنان که با حروف جنگ آشنايند
آنان که مثنوی فقربرايشان بی رنگ نيست
برای خودم
خودم
خودم
وتو
پس دراين کوره راه رهايم مکن!!!

...