
بازم يه صبح ديگه شروع شده بود
با همون هياهوی هميشه
پامو که گذاشتم توی مدرسه بچه ها داشتن با آهنگ ورزش ميکردن
انقدر محو شده بودن که يکيشون داشت چشممو با دستش در مياورد
بايد ميرفتم سرکلاس
منتظر شدم....بچه ها رفته بودن
وارد کلاس شدم
بازم اون دايره ی هميشگی بودو بغل ها و بوسيدن ها
دوسشون داشتم واقعابايد زندگی کردن رو ازهمين کوچولوهاياد ميگرفتم
بی خيال بی خيال
اونم اومد جلو
با همون مژه های بلندو چشمای گيراش
مثل همه بغلش کردم ،بوسيدمش
يهو يکی از بچه ها داد زد:آرزو نميتونستی يه شلوار پاره تر بپوشي؟
همه ی نگاهها توی سوراخ گير کرد
اشک توی چشماش جمع شد،پاهاشو به هم چسبوند،اما اون سوراخ بزرگتر ازاين بود که بشه راحت پوشوندش
يه نگاه ناخود آگاه به سر تا پاش انداختم
اون سوراخ فقط توی شلوارش نبود روی کفشش هم يه سوراخ بزرگتر بود
فکرم حسابی هوايی شده بود
اون زنگ و اون روزم کامل خراب شد
آخه وقتی مهتاب رو با آرزو مقايسه ميکردم
وقتی ميديدم مهتاب هرروز با يه لباس نو و شيک مياد مدرسه و آرزو شايد هربار وقتی با اون چشمای درشتش لباسای رنگ وارنگ مهتاب رو ميبينه "آرزو "کنه که کاش يکی ازاون لباسها به تنش بود
دلم گرفت

فقر و اختلاف تا چه حد؟
از سوراخ يه کفش تا سوراخ لايه ی اوزون؟!
اما بازهم با هزاراران تفاوت
چراکه:
همه به فکر چاره ای برای سوراخ لايه ی اوزون هستند
اما اينجا!هزاران سوراخ کفش و لباس بی چاره مانده
حرفی نيست!
گاهی سکوت گوياترين واژه اس برای يک درد
پس
سکوت ميکنم.....!
...