
همراه قدیمیم سلام :
روزهابود که دلم مرغ بی بال و پری شده بود که درقفس خودبینی خودرا به درودیوار میزد
اما درناخودآگاه وجودم یاد پرواز به دوررست ها خاموش نمیشد
آن هنگام که من و تو درزیر باران گلوله دست دردست هم سینه سپر کردیم تا فرزندانمان هوای عاشقی را تنفس کنند
آن دم که کرکس ها هجوم سختی داشتند برآشیانه ی گرممان
این من و تو بودیم که دانه های مهررا میکاشتیم تا ازآن درخت همدلی برداشت کنیم
هرگز باورم نمیشود که درکوره راه زندگی اینگونه رهایم کرده باشی
تویی که همیشه تکیه گاهی بودی برای خواسته هایم
تویی که راه آسمان را هزاران بار ازاشارت هایت پیداکرده بودم اینک مرا میگذاشتی و .....
نمیدانم ایمان سبزمان چه نقصی داشت که تو آن را به دستکهای جهنم فروختی و ....
نمیدانم دردوستی با تو کجا کم گذاشته بودم که اینگونه راه کج کردی و ازمن جداشدی
راه من و تو یکی بود
و ما هردو پله های عمر را میگذراندیم تا به مقصود رسیم
امانمیدانم کدام نامردمان دستانت را ازدستانم جداکردندو ما دورماندیم ازهم
تمام هدفهایمان با چرخشی که سرعتش را نمیدانم ازاین رو به آن رو شد
وچادر که روزی برایش جنگیده بودی امروز دشمنت میشدو تو ازچهره ی معصومت میگریختی
و تمام تلاشت این بود که آن را درزیر سرخی و سفیدی رنگها پنهان کنی و شاید میخواستی آدمی دیگر باشی
نمیدانم کدامین کرکس درمرز عاشقیمان رسوخ کرد واینگونه مسیرمان را به بیراهه کشید
اما میدانم تو هنوز هم درپشت آن چهره ی نقاشی شده ات قلبی داری که سرشار ازیک رنگی است
تو مهری داری که با هیچ تغییری ازبین نمیرود
آن دم که دستانت برضریح امامزاده قفل شده بودو آرام اشک نیاز میریختی من به تو حسودیم شد
به نجواهای عاشقانه ات با معبود
به پاکی دعایت و به خلوص نیازت
نقص درهمه هست اما من و تو میتوانیم انسانی دیگر باشیم نه با رنگ ها بلکه با روحی سفید
پس بیا و دوباره دستان گرمت را به من بسپار که من هنوز هم برای آسمانی شدن به قلب پاک تو نیاز دارم
