بازهم سلام!!!

آهای دوست قديمی!!

بیا بامن یکی شو دست توی دستم بذار

خسته نمیشی بیا قدم رو چشمام بذار

بیاتاپربگیریم بریم تااون بالاها

بیاتااوج بگیریم بریم اونور دنیا

بریم به اون دنیا که توش همه چی فرق داره

غیرت و مردونگی اونجا زورش زیاده

بیا بریم اونجایی که حرمتش زیاده

توهرذره ازخاکش هزارتالاله خاکه

وقتی که اوج بگیری توآسمون میبینی

لاله های قرمزو تو آسمون میچینی

آهای یواش تند نرو!باپاهای تن نرو

وایسا باید پاک بشی!ازبدی آزاد بشی

اونجا دیگه فرق داره اونجا دودی نداره

توخاک اون منطقه دروغ جایی نداره

حالا بذار من بگم برات ازاون قدیما

ازاونایی که رفتن، ازپاکی آدما

یا که میخوای بگم من برات ازاین زمونه؟

ازاینکه توی دنیا صداقتی نمونده؟

میخوای بگم بدونی بابام چرا شهیده؟

میخوای بگم که زهرا چرا اونو ندیده؟

آی قصه قصه قصه،نون و پنیرو پسته

مامان تو بیمارستان پشت یه در نشسته

چندروزیه باباجون دیگه چشماشو بسته

چندروزه که باباجون دیگه حالی نداره

یه کوچولوی نازم حالا دیگه توراهه

تو اتاق باباجون آشوبی برپا شده

بیرون، رنگ مامان جون بدجوری کمرنگ شده

بابا توی اون اتاق دیگه نفس نداره

اینوربیرون اتاق نوزاد ماتوراهه

ازتو اتاق بابا دیگه صدا نمیاد

اما اینجا، این بیرون صدای گریه میاد

بابام رفت و بامرگش دردی به دلها گذاشت

اما بابا یه هدیه برای ما فرستاد

همون هدیه ای که حالا باباشو میخواد

هرروز گریه میکنه آغوش اونو میخواد

وقتی شبا میخوابه تاصبح با باباجونه

کنار قبر بابا هی میگریه بهونه

میگه بابا کجایی؟دلم برات تنگ شده؟

الهی من بمیرم چرا رنگت زرد شده؟

بابا برات بمیرم نگی یه وقت مریضی

بابا عیده نمیخوای عیدی مارو بدی؟

مامان میگه باباجون اونجا خیلی عالیه

راست بگو، من میدونم جای ماهم خالیه؟

بابا یه کم شیرینی برای من میاری؟

یه کیف نازو خوشگل برالیلا میاری؟

بابامامان مریضه،داروش پیدا نمیشه

بابامیشه داروی مامانمم بیاری؟

بابا بگو دروغه که هیچ موقع نمیای

بابا دلت گرفته؟دیگه منو نمیخوای؟

اون میگه و مامان جون یه گوشه ای میشینه

بادردو شرم و غصه سررو پایین میگیره

اما زهرا هردفعه روی زانوش میشینه

میگه مامان نبینم اشک توچشات بشینه

مامان دیگه نمیخوام من شیرینی نمیخوام

مامان یعنی میگی که بابا دیگه پیشم نمیاد؟

و باز جواب همونه نه عزیزم!بابا جون دیگه هیچوقت نمیاد

آهای آهای کبوتر،آهای آهای دوست من

حالا که این قصه ی درد منو شنیدی

حالا که با صداقت تو منطقه پریدی

فقط حواست باشه چشمو یهو نبندی

یه وقت غرور نگیرت به دنیا دل ببندی

قصه گفتم بدونی فقرو سختی زیاده

تواین دورو زمونه خیلی چیزا سیاهه

اما عشق و صداقت ازپادرش میاره

گریه ی فقرو دردو خوب جوری در میاره

بالا رفتیم ماست بود،پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی فقرو فساد ازاولش دروغ بود

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام!!! چه با نمک! موفق باشی... منم به روزم...

عليرضا

سلامی دوباره خوشحالم که غیبتت طولانی نشد. امیدوارم همچنان شاهد دستنوشتهات با کیفیت هرچه بیشتر (مثل همیشه) باشیم

محمد

سلام خوحالم که غيبت طولانی نکردی و با دست پر اومدی . خوب بود دستت درد نکنه

یه آدم.....

سلام .........مثل هميشه قشنگ بود.انگاری حرفای تو از ته دلت بیرون مياد که اينقدر خوب به دل ميشينه!!!!!!!!!!

بچه هیئتی (میکده)

سلام از بزرگواری شنیدم اگر می خوای قدر چشماتو بدونی یه ساعت اونارو با یه پاچه ببند اگر می خوای قدر گوشاتو بدونی اونهاور هم مدتی محروم کن از شنیدن و... خوبه که انسان به داشته هاش قانع حتی اگر کمترین چیزها باشه نگاه نکنیم چی نداریم دیگران دارند ببینیم ما چی داریم که بقیه ندارن یا حتی دارند. اصلا چی عیبی داره نگین من اهل درد نیستم که این حرف رو میزنم من هم مزه این چیزها رو چشیدم ************** مدیونی اگر برای سلامتی وتعجیل در فرج امام زمان (عج) صلوات نفرستی

مركز فرهنگي شهيد آويني

سلام بزرگوار -------- حرفی که از دل بربياد لاجرم بر دل هم ميشينه............... راستی نميخوايد به ما سر بزنيد............. منتظر حضور سبز شما می مانيم ............... اللهم عجل لوليک الفرج

سلام بزرگوار -------- حرفی که از دل بربياد لاجرم بر دل هم ميشينه............... راستی نميخوايد به ما سر بزنيد............. منتظر حضور سبز شما می مانيم ............... اللهم عجل لوليک الفرج

زهير

جز تحمل کار ديگه ای می شه کرد؟

سوشيانس

يا محبوب ..... سلام .. خوندم و استفاده کردم ..... سبز باشيد.