يارب العالمين

نشستم و نوشتم

بی اینکه بدونم موضوع چیه؟

ازکجا میخوام شروع کنم و به کجا برسم

یه مدته نوشتم...ازفقرآدما گرفته تا پریدن پدرا

درمورد همه چیزو همه کس گفتم جز خودم صفحه صفحه و

خط به خط زندگیا روخوندم و دوره کردم اما فرصت نکردم زندگی

خودم رو دوره کنم انقدر توی مادیات غرق شدم که روحم تو قفس جسمم محدودشده.....

اینو خودم حس میکنم....دیگه اون آدم همیشگی نیستم دیگه ازاون خلوتا و سرزنشاخبری نیست....

امروز میخوام خودم باشم خودی که مدتهابود توی کوچه پس کوچه های تنگ وجود

زمینیم گم شده بود..... خدایادوستت دارم ،امروز بالاخره خواستم....

وخواستم که از پیله های رنجور قلبم بیرون بیام و

سعی کنم تا ترانه های روحم رو باتوبازخونی

کنم ....خداجون! یه روز نیاد که

ازم رو برگردونیا....

توکه میدونی

چقدر بهت محتاجم

پس خودت این پیله های نفسانیت

رو توی من پاره کن.....همون پیله هایی که

نمیذارن تا ازشون دل ببرم و به وصال تو برسم....من به

رازو نیاز با تو عادت دیرینه دارم....ازهمون بچگی بهم یاد دادن

اگر یه روز یه جا گیر کردم و دیگه هیچ ابوالبشری نبود باز یکی هست که

صدامو بشنوه اون موقست که میتونم سرم رو به طرف آسمون بلند کنم و بگم :"خدایا فقط خودت "

،همیشه توروخوندم وبه امید رحمتت نفس کشیدم، مال دنیوی ندارم اما به خودم می بالم که: توی گوشه ی دلم یه گنجی دارم

که ثروتمند ترین آدم دنیام کرده.....من حتی به نام بزرگتم خشنودم....خدایا....این منم!! همون بنده ی گناهکارو

سراپاتقصیرت که تو،کلمه های نامربوطش رو توی قاموس زمان ومکانت ترجمه و تعبیر میکنی...

همونی که گاهی گذشته هاشوازیاد می بره و روزایی که با تو گذرونده رو فراموش می کنه،

خدایا حس میکنم باغ دلم تبدیل شده به یه برهوت با علفای هرزبغض و کینه،

وتوی وجود خودخواهم پنهان شده...خدایا بسه.....بسه از بس گل

غفلت چیدم و محصول حسرت درو کردم....

خدایا تو به من فهموندی که

زندگی بودن نیست/ شدنه

رفتن نیست/ رسیدنه

خدیا هرم گرماداره ذره ذره ی

وجودم رو میسوزونه....سنگ شدم...

.یه سنگ بی روح و بی خاصیت و سرد......

خدیا

از دنیا فقط یک چیز میخوام و توخوب میدونی

که همیشه گفتم و میگم که با همون یک چیز خوشبخت ترینم

اما بعد از دنیا چی؟؟؟بعد از مادیات چی؟؟؟به همون بزرگیت قسم

که با بودن اون یک چیز فهمیدم که باید بهت نزدیک تر بشم....اون یادم انداخت که:

منم یه زمانی تو خرابات جــــــــــــنون تو سر میکردم....اون توی سرم این طرح رو انداخت....

طرح باتو بودن،دوباره به تو پیوستن،اون یادم داد که باتو هم میشه بازی کرد ،یه بازی متفاوت

بازی عشق،عشق ازجنس دیگه،وقتی که این جمله را برایم تداعی کرد که:هرچه دلم خواست نه آن میشود

هرچه خدا خواست همان میشود وچه زیبا آموختم که اختیاربهترینش آن است که دست یار یعنی تو باشد....پس برای آنچه میخواهم:

الهی وربی من لی غیرک

/ 38 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

سلام دوست عزيز اين بار قشنگ تر زيباتر وپر معنا تر نوشتی از حود شناسی دمت گرم کاش می تونستيم همه .............

دلشاد

سلام باز م مثل هميشه اره واقعا هيچ کس مثل خدا نميتونه خواسته های انسان رو براورده نه ژس چه بهتر که دونی و نزديکی به خدا رو از خودش بخواهيم يا حق و التماس دعا

عاطفه

مرسی قالب...................مبارکه

صحیفه دل

سلام بروزم ومنتظر حضور سبزتون هستم..يا حق

مسیر سبز(سید علی اسبق-مسیر سبز سابق)

سلام. خودت می بينی که من خودم دارم گيج ميزنم. حرفای دل منو زدی اما دلی که غبار روزمرگی روش نشسته.... دوست ندارم به کسی انرژی منفی وارد کنم . برا همين تمام کارای گروهيمو متوقف کردم....

نسیم

سیار زییا بود...سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند...محتاج دعاییم...التماس دعا...

مرتضي شيميايي

سلام.ايران اتمی با بمب اتمی يا بدون بمب اتمی.منتظر نظرتون هستم.

خادم الضیوف الرضا

تو دل يه مزرعه يه کلاغ روسياه هوايي شده بره پابوس امام رضا اما هي فکر ميکنه اونجا جاي کفتراس آخه من کجا برم يه کلاغ که رو سياس